.*در زمان قدیم اتوبوسی شب به یزد رسیدکه مسافرانش مشهدی بودند . کافه چی درب کافه رابست... راننده اتو…
انتشار: 2026/08/05 16:01 UTCدریافت: 2026/08/06 09:02 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/06 09:02 UTC
.*در زمان قدیم اتوبوسی شب به یزد رسیدکه مسافرانش مشهدی بودند . کافه چی درب کافه رابست... راننده اتوبوس بهش گفت: من سید هستم واینها زوار هستند کافه را بار کن و شام به مردم بده. کافه چی گفت: دیر وقت است ومن خوراکی ندارم. راننده گفت جدم تو را دیوانه خواهد کرد،حالا برو.**کافه چی به منزلش که پشت کافه بودرفت. نصف شب صدای بز، گاو ،خر وگوسفندان کافه چی بلند شد، که خود را به در و دیوار می زدند. کافه چی بدو آمد وگفت: سید دستم به دامنت کل احشامم دیوانه شده اند، سید گفت :خدا را شکر کن که به خودت نزد، خبر در انجا پیچید واهالی محل سینی بدست خوراک برای مسافران می آوردند. وکافه چی گوسفندی سر برید، وکباب کرد برای مسافران.**هر بار که سید به آنجا میامد مردم کل مسافران را مجانی خوراک میدادند. واز سید تقاضای شفا میکردند.**سالها گذشت و راننده پیر شد و خانه نشین، دوستی که آن شب مسافر او بود گفت: سید تو را به جدت جریان آن شب که احشام کافه چی دیوانه شدند چه بود؟.**سید گفت :چهار لیتر عرق سگی در آب انها ریخته بودم.* *دکتر پاپلی یزدی*.#زن_زندگی_آزادیhttps://zil.ink/Mrhallooشب نشینی هالو 👇T.me/sh_n_halloo



