#شبنم_نویسمن شبنم...خودمم نمیدونم چرا... ولی دارم گریه میکنم! آنقدر دلنازک و شیشهای شدهام که فقط کافیه یه بهانه کوچیک پیدا بشه تا بغضم بترکه و بزنم زیر گریه. گریه که بیدلیل شروع نمیشه! اما شاید برای بند اومدنش باید یه دلیلی پیدا کنم... یکی بیاد دست بذاره رو شونهام و بهم بگه: «خب چته دختر؟!» کابینتِ خونه پر شده از دارو. وقتی خسته و کلافه میشم، میرم درِ کابینت رو باز میکنم و زل میزنم بهشون... با خودم میگم: یعنی کدومشون الان میتونه حالِ منو خوب کنه؟! صدای ذهنم میگه: «هیچکدوم!» پس این همه دارو به چه دردی میخوره وقتی هیچکدوم نمیتونه حتی یک قطره اشکِ منو بند بیاره؟! دارم گریه میکنم... پسر کوچیکم فکر میکنه سوزش چشمم از پوست کندنِ پیازه، دخترم فکر میکنه سرما خوردم، پسر بزرگم هم که کلاً به چشمهای من نگاه نمیکنه تا متوجه بشه... برق میره و سیستم ناگهان وسط نوشتن یک مقاله مهم خاموش میشه... و من دوباره گریه میکنم! آخه کی تا به حال به خاطر خاموش شدن سیستم وسطِ یه مقاله، اینطوری هقهق کرده؟! تو خیابون به جای پیچیدن به چپ، اشتباهی میپیچم به راست و میافتم تو ترافیک کورِ بزرگراه. تا به دوربرگردان برسم باید نیم ساعت تو ترافیک بمونم... و باز هم گریه میکنم. آخه کی تا به حال به خاطر یه پیچیدنِ اشتباه اینطوری بغض کرده؟! شیرینیفروشی، یک کیلو شیرینی کشمشیِ خشکشده رو میچینه تو جعبه و من ندانسته میبرم برای مادرم. مادرم تا یکیش رو دندون میزنه، میگه: «شیرینی خشکه! بوی نا میده، ببر عوضش کن.» و من... میزنم زیر گریه! آخه تا به حال چه کسی به خاطر یک کیلو شیرینی کشمشیِ خشک، اشک ریخته؟! تو اوج شلوغیِ کار و وسط رسیدگی به پرداختیها و هزینههای مهم شرکت، یکدفعه میبینم کارتِ عابربانکم نیست. تمام کیفم رو زیر و رو میکنم... نیست که نیست! و من همونجا، وسط دفتر، میزنم زیر گریه. آخه کی به خاطر گم شدنِ یه تیکه پلاستیکِ بانکی اینطوری بغض میکنه؟!و داستانِ این گریههای من ادامه داره... آخریش همین چند دقیقه قبل بود. به دوستم پیام دادم که: «بیا عصر بریم بیرون، حالم خوب نیست، دلم گرفته...» و اون میگه: «شبنم، امشب نمیتونم.» و من میزنم زیر گریه... آخه چه کسی به خاطر یه «نه» شنیدنِ ساده گریه میکنه؟ همه اینها رو گفتم که بگم؛ مدیر باشی، معاون باشی، رییس باشی، مربی باشی، معلم یا استاد باشی... هرکسی که هستی و هر جایگاهی که داری، میتونی گاهی هم فقط «خودت» باشی. همون «خودت» که شکنندهست، ضعیفه، دلشکستهست، نگرانه، مضطربه و ناراحته... من گریههام رو دوست دارم، دیگه مخفیشون نمیکنم. شاید کسی نفهمه و نبینه، اما خودم که میفهمم، خودم که میبینمشون. هر قطره اشکم رو دوست دارم... همه رنجهایم رو، غمهایم رو، تنهاییهایم رو. به قول حضرت مولانا:«تا نگرید ابر، کِی خندد چمن؟تا نگرید طفل، کِی جوشد لبن؟»دیگه نقابِ «آی مردم، من آدم قوی و محکمی هستم» رو به چهرهام نمیزنم... نقابِ «من مدیرم، پس نباید غمگین بشم» رو نمیزنم. نقابِ «من مربی و استادم و به دیگران درس میدم، پس نباید غمی داشته باشم» رو هم میندازم دور. من «شبنم» رو که اسمِ دیگهاش «باران» است، با تمامِ نقصها، غمها، رنجها، گریهها و خوشحالیهاش در آغوش میگیرم. با تمامِ نتونستنها و تونستنهاش، شدنها و نشدنهاش، پیروزیها و تجربههاش، زشتیها و زیباییهاش، بدیها و خوبیهاش... دوستش دارم. حتی اگه هیچکس دوستش نداشته باشه.***#شبنم_نویس#شبنم_نادری#باران