#آن_قامت_آشنا خیلی سال پیش بود؛ شاید ده سال قبل.در یکی از جلسات با دوستان پاکستانی ساکن ایران بودیم…
انتشار: 2026/07/08 08:35 UTC
#آن_قامت_آشنا خیلی سال پیش بود؛ شاید ده سال قبل.در یکی از جلسات با دوستان پاکستانی ساکن ایران بودیم. مردی به نام احمد، با همان عمامهی سفید و لباس بلند کرمرنگ پاکستانیاش، جملهای گفت که هر بار بعد سخنرانی هایت در گوشم زنگ میزد.احمد گفت:«آیتالله خامنهای برای ایران مثل خورشید است. روزی که نباشد و آسمان ایران ابری شود، آن وقت میفهمید چه گوهری داشتید. این را ما بهتر درک میکنیم؛ مایی که سالها طعم نداشتن یک رهبر مقتدر را چشیدهایم.»همان روز، تشبیه اش به دلم نشست؛ اما هیچوقت باور نمیکردم روزی برسد که تو نباشی و ما بمانیم .هنوز هم باور نکردهام...با اینکه در این چهار ماه، بارها خم شدن کمر مردم ایران را با چشمهای خودم دیدهام.اولین بار، همان سحر نحس دهم اسفند بود.اولین ساعت های پخش خبر شهادتت بود. از حس یتیمی و بیپناهی، از داغ سنگین قلبمان راه گلستان شهدا را در پیش گرفتیم. وقتی رسیدیم، دیدیم خیلیها مثل ما آمدهاند؛ انگار همهی شهر، برای تسلی قلبشان، به شهدا پناه آورده بود.آن سحر جوانهایی را دیدم که در اوج رشیدی و استواری بودند اما دولا دولا خودشان را می کشاندند سمت گلستان شهدا. یکی دستش را به دیوار گرفته بود و میان هقهق گریه اش، خودش را تا ورودی گلستان کشاند. همین که رسید، دیگر طاقت نیاورد؛ همانجا دم ورودی گلستان روی زمین نشست و هق هق اش بلند شد .دومین بار، یکشنبه چهاردهم تیرماه بود؛ آخرین لحظههای وداع در مصلای تهران .هلالی با صدایی محکم، شعار خونخواهی و انتقام میداد. تمام مصلی، با آن جمعیت میلیونی، مشتهای گرهکردهاشان را بالا برده بودند؛ مشتهایی که از تو به ارث رسیده بود .همه با صلابت شعار میدادند. میدانستند دشمنان ایران تماشا میکنند و میخواستند به آنها بفهمانند که این خون، بیپاسخ نخواهد ماند؛ که باید از همین امروز، خواب آرام را از چشمهایشان بگیرند.شعارها که تمام شد، هلالی صدایش شکست.گفت:«مردم تهران... مردم ایران... وقت خداحافظی است... آقایمان دارد برای همیشه میرود...»تابوتها یکییکی پایین رفتند. پردهها کشیده شد.و من برای دومین بار دیدم که چگونه کمر یک ملت، ناگهان خم شد.مردم، همان مردمی که لحظاتی قبل با صلابت ایستاده بودند، روی زانوهایشان نشستند و با تمام وجود گریه کردند. دیگر کسی توان برخاستن نداشت.مصلی در سکوتی سنگین فرو رفت؛ سکوتی که از هزار فریاد دردناکتر بود.سومین بار، دوشنبه پانزدهم تیرماه، میدان آزادی بود.کامیون حامل پیکرت که رسید، مردم از هر طرف میدویدند. دستها را به سوی تابوت دراز کرده بودند؛ هروله میکردند و بر سرشان میزدند، فقط یک آرزو داشتند؛ اینکه برای یک لحظه، حتی نوک انگشتانشان به پیکرت برسد.اما ماشین که عبور میکرد، انگار همهی توانشان را هم با خودش میبرد.همانجا که ایستاده بودند، کمرشان خم میشد، روی زمین مینشستند و دیگر توان بلند شدن نداشتند.من همهی این صحنهها را دیدم...اما هنوز هم باورم نمیشود که خورشید ایران غروب کرده باشد.آقایِ کشورِ دوستِ من...تو فقط یک رهبر نبودی؛ تو برای ما، تکیهگاهی بودی که خیالمان را قرص میکرد. حضورت، شبیه آفتابی بود که آنقدر هر روز میتابید، کسی تصور نمیکرد روزی نباشد.میگویند مردان بزرگ، بعد از رفتنشان ملتها را بیدار میکنند؛ و تو چنین کردی. ملتی را مبعوث کردی که جهان امروز از اقتدار و ایستادگیاش سخن میگوید.اما حقیقتی هست که هیچ شعار و هیچ حماسهای نمیتواند آن را پنهان کند.ما تا ابد دلمان برای سایهات تنگ است.ما تا ابد منتظر یک سخنرانی دیگر از توییم. و از این پس دل ایران، هر صبح بیاختیار رو به آسمان میکند و زیر لب میگوید:کاش یک بار دیگر، خورشید از همان سمت همیشگی طلوع میکرد...#روایتِ_وداع˹🥀| @shahid_dehghan˼
