«سر سربلند»🌱استرس به جانش افتاده بود هم به جان مقداد هم به جان بقیه توی ظلمات اول ماه قمری چیزی دید…
انتشار: 2026/07/16 15:40 UTC
«سر سربلند»🌱استرس به جانش افتاده بود هم به جان مقداد هم به جان بقیه توی ظلمات اول ماه قمری چیزی دیده نمیشد. اول احمد اعطایی را پیدا کردند و بعد سید مصطفی را هر دو پرواز کرده بودند هر دو را پشت ماشین گذاشتند. مقداد دل نگران دنبال تو میگشت چشم میچرخاند دنبال تو خجالت میکشید سراغ تو را بگیرد باید غیر مستقیم به تو می رسید. از رفیقش پرسیده بود: «فلانی زخمی شده؟آره ولی حالش خوبه چند تا ترکش گرفته به پشت و کمرش- محمدرضا رو ندیدی؟- محمدرضا ؟ محمدرضا با بچهها زخمی ها رو بردن عقبسعی میکرد به خودش دلداری بدهد به گمانم ته دلش می دانست که چه اتفاقی برای تو افتاده اما با خودش میگفت خوب ان شاء الله که چیزی نشده سالمهاز هرکس سراغ تو را میگرفت میگفتند همراه زخمی ها عقب رفتی همه بین چهار یا پنج شهید شک داشتند یکی از هم رزمانت به شدت زخمی شده بود و ترکش همه بدنش را گرفته بود. برادرش رفیق مقداد بود. برادری که سالم بود گمان می کرد که برادر زخمی اش شهید شده مقداد تا صبح رفیقش را دل داری می داد. خبر داشت که احمد اعطایی سید مصطفی و مسعود عسکری شهید شدند. اما جرئت نمیکرد درباره نفر چهارم سؤال کند. به دلش افتاده بود که نفر چهارم تویی اما هزار نذرونیاز کرد که آن یک نفر تو نباشی، بعد از تو چطور باید با مهدیه روبرو میشد؟ آن شب تاریک و سیاه هزار سال طول کشید.بالاخره آن صبحی که از آن میترسید رسید فرمانده یگان تازه از تهران رسیده بود به خاطر مداوای جراحت رفته بود تهران و صبح همان روز برگشته بود.با همه روبوسی کرد به مقداد که رسید چشمانش پر از اشک شد و مقداد را محکم بغل کرد. دیگر جای شک نبود زانوهای مقداد شل شدند. فهمید که آن یک نفر تو بودی.💠 از کتاب زندگینامه شهید محمدرضا دهقان امیری کتاب یک روز بعد از حیرانی✏️| @shahid_dehghan
