امروز قراره روایت خادمی رو به طور متفاوتی ببینید، یه روایت متنی😌 دعوتتون میکنم به خوندنش👇..بسم رب شهدای و الصدیقینآشنایی من و شهید دهقان برمیگرده به سال ۹۹،توی صفحه مجازی انتشارات شهید کاظمی استوری کتاب شهید رو گذاشته بودن،منم طالب شدم توی قرعه کشی کتاب شرکت کنم تا برنده کتاب بشم،قرعه کشی به اسم من در نیومد😔 حالم گرفته شد.انگاری خود شهید منو میکشوند دنبال خودش😉توی نرم افزار کتاب طاقچه یک گردونه داشتتوش شرکت کردم ، البته که توسلم کردمتخفیف ۹۰ یا ۸۰ درصد بود بهم افتاد😍سریع رفتم کتابش رو خریدم با قیمت خیلی کم🥰شروع کردم بخوندن،متن کتاب مثل کتابای دیگه که خونده بودم نبود جذبم کرد و پیش رفتم با منش و روش شهید خو گرفتم ازاونجایی که دستم به جستجو وارد شده بود در موردشون تحقیق کردم پیج و عکسایی ازشون پیدا کردم.خوابشون رو میدیدم،شده بودن رسول زندگی من،دیگه شدن رفیق شهیدم❤️بهشون قول دادم نمازشب بخونم توی رفتارام اگه کار بدی داشتم،یهیه نگاه به عکسشون میکردم خجالت میکشیدم از کارم،الانشم باهاشون در ارتباطم 🥰یه وقتی حالم دگرگون بود،دوست داشتم یک اتفاقی بیوفته،نمیدونم چم بود یکم مجهول و حال بودمخوابشون رو دیدم یک کامیپوتر بود و نگاهاشون به صفحه بود.من برداشتم این بود که بشم خادم تبادلات آخه اون موقع ها بنر جذب خادم رو کانالشون گذاشته بود،با اینکه چیز خاصی نمیدونستم درخواست دادم.یک بار دیگه هم قبلا درخواست داده بودم ولی چون رزومه کاری نداشتم (برداشت خودم بود البته) قبولم نکردن و گفتن اگه خادم خواستیم خبرت میکنیم😢ولی این دفعه سریع قبولم کردن و بهم کار یاد دادن.😍الانم مشغولم تو مجموعه،کم تجربه ام ولی خوشحالم که شهید منو از اون دگرگونی حالی نجاتم داد و داخل مجموعه با برکتش راهم داد😊❤️گفتوگوی صمیمانه با خادم مجموعه شهید محمدرضا دهقان امیری سرکار خانمانصاری"خادمِ واحد تبادلات و تبلیغات"🌱˹🥀| @shahid_dehghan˼