📌بازجو که از این جواب سیمین به خشم آمده بود،شدیدتر از قبل او را میزد و میگفت:{لااقل نگو: «میدانم…
انتشار: 2026/08/20 09:30 UTCدریافت: 2026/08/21 08:20 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/21 08:20 UTC
📌بازجو که از این جواب سیمین به خشم آمده بود،شدیدتر از قبل او را میزد و میگفت:{لااقل نگو: «میدانم و نمیگویم» بگـو نمـیدانم}✍️از خاطرات زندان اعظم حاجحیدری در📕کتاب «بهای انسانبودن»:«سیمین هژبر دختر جوان سبزهرو و زیبایی بود که ۱۶- ۱۷ساله مینمود.صدایی گرم و دلنشین داشت. خانواده سیمین اهل #لرستان بودند و خودش در تهران بزرگ شده بود. به جرم هواداری از مجاهدین دستگیر شده بود.روحیه عجیبی داشت، انگار معنی ترس را نمیدانست...هر روز بدون استثنا او را شلاق می زدند و به اصطلاح «جیره» داشت.اما وقتی از بازجویی برمیگشت، به محض اینکه درِ بند باز میشد و پایش را داخل میگذاشت با چهره #خندان و صدای گرمش، میزد زیر #آواز و ترانههای لری میخواند»«یکروز سیمین گفت:«یا من آنها را از رو میبرم یا آنها مرا! اما کور خواندهاند، من آنها را از رو میبرم! چه صد تا کابل بخورم، چه هزارتا، باز هم میخوانم.»




