بسم الله الرحمن الرحیمقسمت چهلوهشتمبارانی که شاهد اخلاص بودوقتی آسمان هم گریستفضای مجلس آکنده از ع…
انتشار: 2026/07/07 03:23 UTC
بسم الله الرحمن الرحیمقسمت چهلوهشتمبارانی که شاهد اخلاص بودوقتی آسمان هم گریستفضای مجلس آکنده از عطر دعا، اشک و زمزمه آیات قرآن بود. پیکر مطهر شهید جمشیدی در میان انبوه دلدادگان انقلاب آرام گرفته بود و هر نگاه، روایتگر اندوهی عمیق و عشقی بیپایان به راه شهیدان بود. بیرون، باران بیوقفه بر زمین میبارید؛ گویی آسمان نیز در سوگ مردی از تبار ایثار، اشک میریخت و با اهل مجلس همنوا شده بود.چند دقیقهای از آغاز مراسم گذشته بود که خود را به کنار غلامعلی رساندم. همین که نگاهم به او افتاد، بیدرنگ میکروفن را به دستم سپرد و بیآنکه سخنی بگوید، آرام جای خود را تغییر داد. من نیز آنچنان غرق حال و هوای معنوی مجلس شده بودم که دیگر به اطراف توجهی نکردم.پس از پایان مراسم، هنگامی که مردم آرامآرام مجلس را ترک میکردند، ناگهان نگاهم به پشت پیراهن غلامعلی افتاد. لباسش از شانه تا پایین کاملاً خیس شده بود. با شگفتی علت را پرسیدم. آن لحظه متوجه شدم شیشه پشت سرش شکسته بوده و تمام مدت، باران از همان شکاف بر پشت او میباریده است.اما غلامعلی حتی یکبار هم جای خود را عوض نکرده بود؛ نه اعتراضی، نه گلایهای، نه حتی اشارهای به آنچه بر او گذشته بود. گویی سرمای باران در برابر حرمت مجلس شهید، هیچ ارزشی نداشت و آسایش خویش را در برابر احترام به شهیدان، ناچیز میشمرد.آن روز، بار دیگر جلوهای از اخلاص و فروتنی غلامعلی را با تمام وجود دیدم. او از مردانی بود که بیهیاهو، راحتی خود را فدای ارزشهایی میکرد که به آنها ایمان داشت. باران تنها لباسش را خیس کرده بود، اما آن صحنه، تصویری جاودانه از صبر، ادب، تواضع و عشق او به شهیدان را در ذهن همه حاضران حک کرد.آری، گاهی خداوند اخلاص بندگانش را نه با زبان انسانها، بلکه با قطرههای باران روایت میکند؛ بارانی که آن روز، شاهد خاموش عظمت روح مردی بود که بیصدا زندگی میکرد و بیادعا، درس ایثار و بندگی میآموخت.




