قسمت پنجاهودوم | پایینِ مجلسبه غلامعلی پیشنهاد دادم هفتهای یک روز، در خانهمان کلاس مداحی برگزار…
انتشار: 2026/07/12 06:42 UTC
قسمت پنجاهودوم | پایینِ مجلسبه غلامعلی پیشنهاد دادم هفتهای یک روز، در خانهمان کلاس مداحی برگزار کند. لبخندی زد و بیهیچ تردیدی پذیرفت. از همان هفته، عصرهای یکی از روزهای هفته، اتاق سادهی خانه با عطر صلوات و نام اهلبیت(ع) جان میگرفت.کلاسهای او شبیه هیچ کلاس دیگری نبود. اگر کسی خیال میکرد قرار است فقط دستگاهها، تحریرها و شیوهی خواندن را یاد بگیرد، از همان جلسهی اول نظرش عوض میشد. غلامعلی پیش از آنکه صدای مداح را تربیت کند، دل مداح را میساخت. میگفت: «اگر دل درست بخونه، صدا خودش راهش رو پیدا میکنه.»رفتارش، درس بود؛ حتی پیش از آنکه سخنی بگوید. همیشه زودتر از همه میآمد. بیآنکه به صدر مجلس برود، کنار در، پایین مجلس مینشست؛ همانجایی که آخرین نفر وارد میشد. نه میکروفنی میخواست، نه جایگاه ویژهای. آرام میخواند، اما صدایش بیواسطه به دلها میرسید.روزی یکی از بچهها با تعجب پرسید: «حاجآقا! چرا هیچوقت بالا نمیشینید؟»نگاهی آرام به جمع انداخت و گفت: «مداح اگر دنبال بالا نشستن باشه، کمکم از صاحب مجلس دور میشه. این مجلس مال اهلبیت(ع) است، نه مال ما.»سپس لحظهای سکوت کرد و ادامه داد: «تو این راه، بیشتر از خیلی از راههای دیگه، شیطون کمین کرده. گاهی با یه تعریف، گاهی با یه تشویق، گاهی با یه نگاه. اگه مراقب نباشی، اخلاص آرومآروم از دلت میره. برای همین، آدم باید همیشه خودش رو پایین مجلس ببینه.»آن روز، همه فهمیدیم چرا غلامعلی هیچگاه به دنبال دیده شدن نبود. او آمده بود تا دلها را به اهلبیت(ع) نزدیک کند، نه اینکه خودش دیده شود.کلاسهایش با پایان درس تمام نمیشد؛ هر جملهاش، تا سالها در ذهن و دل شاگردانش ادامه داشت. امروز هر وقت مداحی را میبینم که بیتکلف، با اخلاص و بیادعا روضه میخواند، ناخودآگاه تصویر غلامعلی در ذهنم زنده میشود؛ مردی که همیشه پایینِ مجلس مینشست، اما جایگاهش در دلها، از همه بالاتر بود.




