🌿 شب سوم: ده مسافر گمشدهآنچه در جستوجویش هستی، شاید هرگز گم نشده باشددوستان عزیز لاولی یوگا،در دو…
انتشار: 2026/07/22 18:28 UTC
🌿 شب سوم: ده مسافر گمشدهآنچه در جستوجویش هستی، شاید هرگز گم نشده باشددوستان عزیز لاولی یوگا،در دو شب گذشته آموختیم که گاهی هویت واقعی خود را فراموش میکنیم و گاهی ذهن، حقیقت را با توهم جایگزین میکند. امشب، داستانی را میخوانیم که استادان ودانتا آن را برای توضیح یکی از عمیقترین حقیقتهای زندگی نقل میکنند:ما اغلب به دنبال چیزی میگردیم که هرگز از ما جدا نشده است.⸻سالها پیش، ده دوست تصمیم گرفتند برای زیارت و دیدار استاد بزرگی، سفری طولانی را آغاز کنند.آنها از جنگلها، دشتها و روستاهای بسیار گذشتند تا سرانجام به رودخانهای خروشان رسیدند.پل شکسته بود و راه دیگری وجود نداشت.پس دست در دست هم گذاشتند و با زحمت فراوان از آب عبور کردند.جریان رودخانه تند بود.چند بار نزدیک بود تعادلشان را از دست بدهند، اما سرانجام همگی سالم به آن سوی رود رسیدند.خسته و نفسزنان، روی زمین نشستند.یکی از آنها گفت:«باید مطمئن شویم همه سالم رسیدهاند.»او شروع به شمردن دوستانش کرد.یک…دو…سه…تا نه.دوباره شمرد.باز هم نه نفر.رنگ از چهرهاش پرید.با نگرانی گفت:«یکی از ما در رودخانه غرق شده است!»دوست دیگری گفت:«اجازه بده من بشمارم.»او نیز همه را شمرد…اما خودش را فراموش کرد.باز هم نه نفر.کمکم همه یکییکی شمردند.و هر بار، شمارش به عدد نه میرسید.غم و اندوه بر جمع سایه انداخت.برخی گریه میکردند.برخی خود را سرزنش میکردند که چرا بیشتر مراقب دوست گمشدهشان نبودهاند.آنها ساعتها کنار رودخانه ماندند، بیآنکه بدانند چه باید بکنند.⸻در همین هنگام، پیرمردی دانا از آنجا عبور کرد.وقتی اشک و اندوه آنها را دید، پرسید:«چه اتفاقی افتاده است؟»یکی از مسافران پاسخ داد:«ما ده نفر بودیم. از رودخانه عبور کردیم، اما حالا فقط نه نفر ماندهایم. یکی از دوستانمان را از دست دادهایم.»پیرمرد با آرامش گفت:«مطمئنید؟»همه با هم گفتند:«بله! بارها شمردهایم.»پیرمرد لبخندی زد و گفت:«یک بار دیگر بشمارید؛ اما این بار همانطور که هر نفر را میشمارید، من بر شانهاش دست میگذارم.»مسافران شروع به شمردن کردند.یک…دو…سه……نه…وقتی به نفر آخر رسیدند، پیرمرد آرام دستش را بر سینه کسی که شمارش را انجام میداد گذاشت و گفت:«و نفر دهم… خودِ تو هستی.»مرد لحظهای مبهوت ماند.سپس با تعجب به خود نگاه کرد.ناگهان همه حقیقت را فهمیدند.هیچکس گم نشده بود.هر ده نفر از ابتدا سالم بودند.تنها اشتباه این بود که هرکس هنگام شمردن، خودش را از قلم میانداخت.اشکهای غم، به لبخند تبدیل شد.همه با صدای بلند خندیدند.نه چیزی پیدا شده بود و نه کسی بازگشته بود؛ تنها ناآگاهی از میان رفته بود.⸻🌱 پیام امشباستادان جنانا یوگا میگویند این داستان، تصویری از زندگی انسان است.ما سالها به دنبال آرامش، عشق، خوشبختی و حقیقت در بیرون از خود میگردیم.از شهری به شهر دیگر، از کتابی به کتاب دیگر، از موفقیتی به موفقیت دیگر.اما گاهی مهمترین چیزی را که باید ببینیم، فراموش میکنیم:خودِ آگاهِ درونمان.در این داستان، «نفر دهم» هیچگاه گم نشده بود.فقط دیده نمیشد.به همین ترتیب، حقیقت وجود ما نیز هرگز از بین نمیرود؛ تنها زیر لایههای ترس، عادت، نقشها و همانندسازیهای ذهن پنهان میشود.استاد، چیزی به شاگرد اضافه نمیکند.او فقط یادآوری میکند که آنچه در جستوجویش هستی، از آغاز با تو بوده است.⸻🌿 تمرین امشبامشب، پیش از خواب، چند دقیقه در سکوت بنشینید.چشمانتان را ببندید و از خود بپرسید:این روزها بیش از همه به دنبال چه چیزی هستم؟آیا ممکن است بخشی از آنچه میجویم، همین حالا نیز در وجودم حضور داشته باشد؟اگر برای لحظهای دست از جستوجوی بیرونی بردارم، چه چیزی را در درون خود خواهم دید؟گاهی عمیقترین پاسخها، در سکوت پیدا میشوند؛ نه در شتاب.🌙 شب بخیر.فردا شب، با یکی از زیباترین داستانهای اوپانیشادها همراه خواهیم شد؛ داستان دو پرنده بر یک درخت، روایتی از «منِ تجربهکننده» و «منِ شاهد».

