من ز عشق یار نتوانم به جان باز آمدنزانکه هست آیین من در عشق جانباز آمدنتا بسوزم زآتش عشق رخش پروانه…
انتشار: 2026/07/12 09:25 UTC
من ز عشق یار نتوانم به جان باز آمدنزانکه هست آیین من در عشق جانباز آمدنتا بسوزم زآتش عشق رخش پروانه وارگرد شمع روی او خواهم به پرواز آمدنهر که را در عشق جانان ناله ی جانسوز نیستکی تواند با نوای عشق دمساز آمدن؟جان بباید داد در عشق غمش تا چون صبابا سر زلفش توانی محرم راز آمدنزخمها دارم زعشقش بر جگر لیکن چو نیپیش هر نا محرمی نتوان به آواز آمدن!عزم آن دارم که در پایش سر اندازم، ولیحسن رویش بر سرم نگذارد از ناز آمدندیدن روی نگار_ای دیده! گر داری هوساز خیال غیر باید خانه پرداز آمدنهست با بویش دم عیسی ولی هر مرده دلکی تواند مطّلع بر سرّ اعجاز آمدن؟بی تکلف هر دم آید بر سرم باد از هوسگرچه باشد عادت خوبان به اعزاز آمدنهر که خواهد چون نسیمی کام دل، می بایدشاز وجود خود گذشتن، وز همه باز آمدن#عماد_الدین_نسیمی.
