خیلیهایمان از اینروزها جان به در خواهیم برد، اما وقتی تمام شود نمیدانم چندتایمان روحش را از این تاریکخانه به سلامت عبور داده. البت که تقصیر ما نیست. خب سخت است بارِ شیشهی گلاب از این سنگلاخ رد کردن. بالاخره میشکند چندتاییش. سخت است کودکِ مهر و عاطفه را در چکاچکِ شمشیرهای زمانه شیر دادن و لالایی خواندن، میپرد گاهی از خواب، گریه میکند گاهی... ولی کاش این قحطسال که تمام شد - که بالاخره تمام میشود یکروز - سرمان بالا باشد از خودِ اینروزهایمان. که وقتی به خودِ اینروزهایمان نگاه میکنیم آدمی را ببینیم که رنجها و ترسها خیلی بر جانش تُک زده بودند ولی هیچگاه نتوانسته بودند تمام شفقتش را ببلعند.در پایان هر عصرِ بلا، در جایی دفتری باز میشود. کاش آنروز ناممان در سیاههی آنهایی نباشد که بالای صفحهشان نوشتهاند "طوفان بود و فقط کلاه خودشان را چسبیده بودند در هوایی که هزار گردباد، هزار آدمِ خسته را توی خودش پیچیده بود"... کاش اینروزها که تمام شد ناممان توی آن صفحهای از دفتر باشد که بالایش به خط خوش نوشتهاند: "امیدوار بودند در روزگارانی که امیدوار بودن سختترین کار دنیا بود. کریم بودند در سیاهسالی که سکهها چنان تنگ در آغوشِ مشتها بودند که تفنگها در دست تفنگدارانِ ترسیده. گوارایشان باد حظِ آسوده بر آینه نگریستنها"...حمید باقرلو 🌱🌹
دوست میدارم من این نالیدن دلسوز راتا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز راشب همه شب انتظار صبحرویی میرودکان صباحت نیست این صبح جهانافروز راوه که گر من بازبینم چهر مهرافزای اوتا قیامت شکر گویم طالع پیروز راگر من از سنگ ملامت روی برپیچم زنمجان سپر کردند مردانْ ناوکِ دلدوز راکامجویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیستبر زمستان صبر باید طالب نوروز راعاقلان خوشهچین از سر لیلی غافلنداین کرامت نیست جز مجنون خرمنسوز راعاشقان دین و دنیاباز را خاصیتیستکان نباشد زاهدان مال و جاهاندوز رادیگری را در کمند آور که ما خود بندهایمریسمان در پای حاجت نیست دستآموز راسعدیا دی رفت و فردا همچنان موجود نیستدر میان این و آن فرصت شمار امروز را#سعدی🌱🌹
مَن اگر با مَن نباشم می شَوَم تنها ترینکیست با مَن گر شَوَم مَن باشد از مَن ماترینمَن نمی دانم کی ام مَن ، لیک یک مَن در مَن استآن که تکلیف مَنَش با مَن مَنِ مَن ، روشن استمَن اگر از مَن بپرسم ای مَن ای همزاد مَن !ای مَن غمگین مَن در لحظه های شاد مَن !هرچه از مَن یا مَنِ مَن ، در مَنِ مَن دیده ایمثل مَن وقتی که با مَن می شوی خندیده ایهیچ کس با مَن ، چنان مَن مردم آزاری نکرداین مَنِ مَن هم نشست و مثل مَن کاری نکردای مَنِ با مَن ، که بی مَن ، مَن تر از مَن می شویهرچه هم مَن مَن کنی ، حاشا شوی چون مَن قویمَن مَنِ مَن ، مَن مَنِ بی رنگ و بی تأثیر نیستهیچ کس با مَن مَنِ مَن ، مثل مَن درگیر نیستکیست این مَن ؟ این مَنِ با مَن زمَن بیگانه تراین مَنِ مَن مَن کنِ از مَن کمی دیوانه تر ؟زیر باران مَن از مَن پر شدن دشوار نیستورنه مَن مَن کردن مَن ، از مَنِ مَن عار نیستراستی ! این قدر مَن را از کجا آورده ام ،بعد هر مَن بار دیگر مَن ، چرا آورده ام ؟در دهان مَن نمی دانم چه شد افتاد مَنمثنوی گفتم که آوردم در آن هفتاد «مَن»مثنوی هفتاد «من» از #ناصر_فيض🌱🌹
«ما باید چنان تنها، چنان عمیقاً تنهاشویم که به درونیترین بخش وجودخود عقبنشینی کنیم. این مسیر رنجیتلخ است. اما سپس تنهایی ما برطرفمیشود، ما دیگر تنها نیستیم زیرا درمییابیمکه درونیترین بخش وجود ما همان روحاست، همان خداوند است، آن جداییناپذیراست.»#هرمان_هسه🌱🌹
گاهی آرامش واقعی، زمانی شروع میشود که ،کودکِ درونت را ببینیهمان کودکی که سالها منتظر بود کسی صدایش را بشنود، احساساتش را بفهمد و به او بگوید:«حق داری بترسی…حق داری ناراحت باشی…من اینجا هستم.»وقتی با کودک درونمان در صلح قرار میگیریم، دیگر مجبور نیستیم مدام از دیگران چیزی را طلب کنیم که خودمان میتوانیم به خودمان هدیه بدهیم؛امنیت، محبت، پذیرش و آغوش.شاید وقتش رسیده به جای جنگیدن با خودت، کمی آرامتر شوی، دست کودک درونت را بگیری و به او بگویی:«من بزرگ شدهام…از اینجا به بعد، مراقب تو هستم.»گاهی شفای ما، از همین آشتی ساده با خودمان شروع میشود. 🌱🌹