دلم جز مِهرِ مَهرویان، طریقی بر نمیگیردز هر در میدهم پندش، ولیکن در نمیگیردخدا را ای نصیحتگو، حدیثِ ساغر و مِی گوکه نقشی در خیالِ ما، از این خوشتر نمیگیردبیا ای ساقی گُلرُخ، بیاور بادهٔ رنگینکه فکری در درونِ ما، از این بهتر نمیگیردصُراحی میکشم پنهان و مردم دفتر انگارندعجب! گر آتشِ این زَرْق در دفتر نمیگیردمن این دَلقِ مُرَقَّع را، بخواهم سوختن روزیکه پیرِ مِی فروشانش، به جامی بر نمیگیرداز آن رو هست یاران را، صفاها با مِی لَعلَشکه غیر از راستی نقشی، در آن جوهر نمیگیردسر و چَشمی چُنین دلکَش، تو گویی چشم از او بردوز؟برو کاین وعظ بیمعنی، مرا در سر نمیگیردنصیحتگویِ رندان را، که با حکمِ قضا جنگ استدلش بس تنگ میبینم، مگر ساغر نمیگیردمیانِ گریه میخندم، که چون شمع اندر این مجلسزبانِ آتشینم هست، لیکن در نمیگیردچه خوش صیدِ دلم کردی، بنازم چَشمِ مستت راکه کَس مُرغانِ وحشی را، از این خوشتر نمیگیردسخن در احتیاجِ ما و اِسْتِغنایِ معشوق استچه سود افسونگری ای دل؟ که در دلبر نمیگیردمن آن آیینه را روزی، به دست آرَم سِکَنْدَرواراگر میگیرد این آتش زمانی، ور نمیگیردخدا را رحمی ای مُنْعِم، که درویشِ سرِ کویتدری دیگر نمیداند، رهی دیگر نمیگیردبدین شعرِ ترِ شیرین، ز شاهنشَه عجب دارمکه سر تا پایِ حافظ را، چرا در زر نمیگیرد#حافظ🌱🌹
رفت و غزلم چشم به راهش نگران شددلشوره ی ما بود، دل آرام جهان شددر اوّل آسایش مان سقف فرو ریختهنگام ثمر دادن مان بود خزان شدزخمی به گل کهنه ی ما کاشت خداونداینجا که رسیدیم همان زخم دهان شدآنگاه همان زخم، همان کوره ی کوچک،شد قلّه ی یک آه، مسیر فوران شدبا ما که نمک گیر غزل بود چنین کردبا خلق ندانیم چه ها کرد و چنان شدما حسرت دلتنگی و تنهایی عشقیمیعقوب پسر دید، زلیخا که جوان شدجان را به تمنّای لبش بردم و نگرفتگفتم بستان بوسه بده، گفت گران شدیک عمر به سودای لبش سوختم و آهروزی که لب آورد ببوسم رمضان شدیک حافظ کهنه، دو سه تا عطر، گل سررفت و همه ی دلخوشی ام یک چمدان شدبا هر که نوشتیم چه ها کرد به ما گفتمصداق همان وای به حال دگران شد#حامد_عسکری🌱🌹
گاهے وقتا بعضے از اهنگ ها بعضے از عڪس ها ، بعضے از مڪان ها حڪم ماشین زمانو دارند ! دستو میگیرن میبرنت یه دنیاے دیگه از جایے ڪه هستے میبرنت تو گذشته ها !گاهے وسط یه خاطره خوب رهات میڪنند گاهے هم وسط یه خاطره اے ڪه یه عمر جون ڪندے برا فراموشیش..🌱🌹
با غزلهایی که در وصف تو انشا کرده امدر تن شیرین خود ،بس شور برپا کرده ام بعد از این با عشق میگویم حدیث عشق را جمع هر نامحرم از این حلقه، منها کرده ام بی تو کل این جهان سودش زيان محض بودسعی باطل تا کنون در کار دنیا کرده ام خو گرفتم با همین تنهایی ام کنج قفس گرچه روز خویش را چون شام یلدا کرده ام روز محشر صور اسرافیل کی برپا کند؟این قیامتها که در چشمت تماشا کرده ام عکس تو در صورت آیینه جا مانده و یا_من به اوراق دلم نقش تو را جا کرده ام در خیالت تنگ کردی حلقه ی دار مرا در خیالم با خیالت عاشقی ها کرده ام منکه وحشت داشتم یک عمر از حوض حیاطبی هوا یکدم هوای موج دریا کرده ام #رحیم_اسماعیلزاده🌱🌹