پسر با پدر گفت روزی چنینچه کردید با مرز ایرانزمینیکی دین گرفتید از تازیانسپردید کشور به بیگانگانهم…
انتشار: 2026/06/27 20:16 UTC
پسر با پدر گفت روزی چنینچه کردید با مرز ایرانزمینیکی دین گرفتید از تازیانسپردید کشور به بیگانگانهمه هستی نسل ما باختیدبه چنگال ضحّاک انداختیدبه من ازتو زین خاک میراث کوبه جز مرگ و خون ارزش و پاس کوهمه خانه داریم و بی خانه ایمکه در خانه ی خود چو بیگانه ایممرا زندگی کردن از یاد رفتترا مهر فرزند بر باد رفتچهل قرن فرهنگ و آیین مادر آتش شد از دین ننگین ماچه حس و چه روح و دلی داشتیدکه دروازه بر دشمن افراشتیدکنون بس ز گُلها سر انداختندهم از مام میهن قفس ساختندسر ِ عشق بر دار آویختندبه سینه بسی مرگ دل ریختندشما خویش را عقل کُل خوانده ایدز دیوانگان هم عقب مانده ایدبه گیتی چو ما نیست دیوانه ایکه بر سر زند خاک بیگانه اینه امّا دگر ما چو ما نیستیمبدانید ما چون شما نیستیمنتازند دیگر درین سرزمیننگیرند ما را نفس بیش ازینکه ما یادگاران ِ آهنگریممباد آنکه از حقّ خود بگذریمشما آنچه کردید غم بود و دردبدانید ما آن نخواهیم کردبدانید ما دیده خواهیم شستنیاکان ز تاریخ خواهیم جُستاجازه به کس کِی دهیم این زمانکه هندی بکارد درین باستانوزان پس بتازد به ما روز و شبشبیخون بر آرَد وجب تا وجبولایت کجا دست ِ باطل دهیمبه فرزند خود نام قاتل دهیمبه آنان که جانی صفت زاده اندبه نابودی اجدادِ ما داده اندبسی تن عرب شد درین سال سیازین پس نجوییم جز پارسینداریم اینباره حقّی چنانکه نابود سازیم آیندگانچگونه شویم اندرین غم سهیمجگر گوشه گان را جهنّم دهیممرا مادرم دوش در گوش گفتکه تا زنده هستی نبایست خُفتبه یغما همه هستی ات برده اندوزین بیش ایرانت آزرده اندبه مُلک ِ تو دشمن نوازی کنندبه نامِ خدا مُرده سازی کنندرد ِ قفل و زنجیر بر دست و پاستکنون نازنین خانه شیطانسراستچنین گر بمانَد ترا آب و خاکگریزد ز دستت تن و روح پاکگلستانسرایت چو زندان شود در آن حبس و کُشتار آسان شودچنانت بکوبند بر سر همینخیزد دگر زین سرا رستمیازین بوم و برزن یکی آریانمانَد برای نمونه به جاز میهن زبان دری بر کَنندعرب را کیان تاج بر سر زنندشبانگه شبیخون به حافظ برندبجایش امامزاده بس گسترندببندند دانشکده بیشمارمساجد گشایند صد ها هزارهمه ثروت ِ ملًی خانه راببخشند دستان بیگانه رابسی مُهر ِ باطل به آرَش کِشندخِرَد خانه ها را به آتش کشنداگر هوش ات از تو گریزان شوددو صد نسل بعد ازتو ویران شودنهان گردد آیین مهر آوریز کشور گریزد همی داوریپسر را به مادر ستمگر کنندپدر را چو فرزند پر پر کنندنشینند زان پس سر هر گذربه شمشیر تازی برآرند سربه هر کوچه میدان و منبر زنندبه دستور الله شان سر زنندبزودی چنین واعظان لجناَلْا یران بنامند نام وطننگه کن سراپای ایرانزمینچه آمد سر پرچم راستینکجا شد سرود خوشاهنگ ماهمه تازیانیست فرهنگ مابه دلها دگر عشق تعطیل شدبه ما دین بیگانه تحمیل شدبسی اسمها را ز مذهب زدندبسی دُخت کورش سمیّه شدندحکومت عرب شیخ و دولت عرببکارند تخم ِ عرب هر وجبچو خواهی که مانَد ز ایران نژادسر ِ شیخ بر دار باید نهادوگر نه چنین بگذرد روزگار که جایی نمانَد ز ما یادگاردریغ است ایران اَلْا یران شودمَلَخ جای بلبل فراوان شودشما را چو نیست اختیاری به جان نکارید فرزند در این جهاناگر من در آینده گشتم پدرگذارم کمانگیر نام پسربخوانم به گوش دلش پند خویشکه گوید به نوبه به فرزند خویشکه گر یک به یک تن به تن جان دهیماز آن به که کشور به دزدان دهیمبیا دست در دست یاران کنیموطن را سراسر گلستان کنیم👤 مسعود آذر
