جایی که جواب پرگشودن تیر استپروانه هم از پرنده بودن سیر استتا ماشه به انگشت برادر باشدتردید نکن گلو…
انتشار: 2026/07/28 20:43 UTCدریافت: 2026/08/15 02:59 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 02:59 UTC
جایی که جواب پرگشودن تیر استپروانه هم از پرنده بودن سیر استتا ماشه به انگشت برادر باشدتردید نکن گلوله بی تقصیراست#منصورپیکانپور@sheroshuor
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 0 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — کانال رسمی شعر و شعور /منصور
رودی که به سر هوای دریا داردصد صخره و دره پشت سر بگذارددیوانه و بیقرارِ اقیانوس استابری که سراسیمه فقط میبارد#منصور_پیکانپور@sheroshuor
رودی سر راه خود کویری را دیداحوال ترکهای لبش را پرسیدگفتا که اگر جدا شدی از بارانخود پاسخ این سوال خواهی فهمید#منصور_پیکانپور@sheroshuor
وقتی بجای تیر پرستو مقصر استتقصیر گرگ چیست که آهو مقصر استناحق بجای حق زد اگر تکیه بی گمانقاضی خطا نکرده ترازو مقصر استدر خواب ماندگان نکند باخبر شونددر کشتن خروس هیاهو مقصر استتا کوچه بوی آتش و باروت می دهدگلدان تشنه با گل شب بو مقصراستبر دار میرود سر عاشق اگر,،،بدانعشق از قفس رها شده هالو مقصر استتلخ است کام مردم این شهر سالهاستبی شک طلسم و جمبل و جادو مقصر استخود کرده را ،که چاره و تدبیر کرده است؟اینجا نه تیغه, دسته ی چاقو مقصر استکشتی به گل نشسته و طوفان در انتظارتقصیر ناخدا که نه, پارو مقصر است#منصورپیکانپور@Sheroshuor
با تبر گفت درختی که پر از رویا بودکه مگر نوبت انداختنم حالا بود؟گفت فرقی نکُند عمر تو چند است ولیبین این جنگلِ انبوه سرت پیدا بودبارها پیکرت افتاد به چنگال خزانریشه ات باز در اعماق زمین بر جا بودخود ببین نارونی را که کمر خم کردهزنده ماندست اگر پیر و اگر تنها بودپیش از این ها زده ام ریشه ی شمشادی راچونکه بالنده تر از سرو و صنوبرها بودضربه ای زد تبر و هیچ ننالید درختدر دلِ جنگلِ سر سبز ولی غوغا بودگفت حرفی به دلت مانده؟ بگو می شنومپاسخش داد سکوتی که خودش گویا بودپیش از ضربه ی آخر به تبر گفت بزنگِلِه ای نیست که جنسِ تنِ تو از ما بود#منصورپیکانپور@sheroshuor
"گر گذارد خشت اول بر زمین معمار کج"کار معلومیست ،این را کرده استکبار کجگر شود آن خانه کج معمار بایستی غمینشانه هایش را کند مانند یک بیمار کجهر که آمد تا بسازد از نو این دیوار رادیده ای خط سیاهی گوشه ی اخبار کجکار هر مرغی نباشد خوردن انجیر چونمرغ میخواهد به ظاهر ساده و منقار کجبارها هم دیده ای شخص رجالی در وطنمینشیند صاف ،اما میکند گفتار کجبار کج را سوی منزل میبرد آیا کسی؟پس چرا باری رسیده مقصدش صدبار کجمن نمیدانم ولی گفتند آقا زاده ایبرده یک کامیون از شمش طلا یکبار کجظاهرا دارد گِله این طرز بنّائی ولی غالبا خشتی نهد در خانه ای معمار کجمن شدم مانند ماهیگیر مفلوکی که بازمیکند خشمین نگاهش مرغ ماهیخوار کج#منصورپیکانپور@sheroshuor
مانده در زلزله داند غم بی خانه شدن راتنِ دیوار گرفته عطشِ شانه شدن رامثل آن خانه ی در معرضِ سیلم که دمادمدر خودش ریخته دلشوره ی ویرانه شدن رامنم آن مرغِ مهاجر که شدم طعمه ی طوفانمرغ پر بسته ندارد غم بی دانه شدن راعشق بی آنکه بدانی کُنَد اعجاز درونتکرم از پیله نیاموخته پروانه شدن راهرگز از شعله ننالید که جنسِ دگری داشتتبر انداخت به جنگل تَبِ بیگانه شدن رابغض در هق هقِ سردم شده لبریز چنانکهغم چشمت به من آموخته دیوانه شدن راچه شبیهیم به لیلا و به مجنون و گمانمدارد این قصه ی ماهم سرِ افسانه شدن را#منصورپیکانپور@sheroshuor