از دستان من نیاموختیکه من برای خوشبختی توچه قدر ناتوانممن خواستم با ابیات پراکندهی شعرتو را خوشبخت…
انتشار: 2026/07/14 19:15 UTC
از دستان من نیاموختیکه من برای خوشبختی توچه قدر ناتوانممن خواستم با ابیات پراکندهی شعرتو را خوشبخت کنمآسمان هم نمیتوانست ما را تسلی دهدخوشبختی را من همیشه به پایان هفته ،به پایان ماه و به پایان سال موکول میکردمهفته پایان مییافتماه پایان مییافتسال پایان مییافتهنوز در آستانهی دردر کوچه بودیم ، پیوسته ساعت را نگاه میکردمکه کسی خوشبختی و جامهای نوبه ارمغان بیاوردروزها چه سنگدل بر ما میگذشت ،ما با سنگدلی خویش را در آینه نگاه میکردیمچه فرسوده و پیر شده بودیممیخواستیمبا دانههای بادام و خاکسترهای سرد کهاز شب مانده بود خود را تسلی دهیمهمیشه در هراس بودیمکسی در خانهی ما را بزند و ما در خواب باشیم ،چهقدر میتوانستیم بیدار باشیمیک شب پاییزی ، که بادهای پاییزیهمهی برگهای درختان را بر زمین ریختندبه زیر برگها رفتیم و برای همیشه خوابیدیم ...#احمدرضا_احمدیساعت ده صبح بود@sherroghazal🌸🍃

