هزار و یک حکایتبه قلم دکتر خلیل خان ثقفی اعلمالدوله(802) جوابهای فلسفیابواسود در خست و لئامت سرآمد…
انتشار: 2026/07/08 11:49 UTCویرایش: 2026/08/01 00:11 UTCدریافت: 2026/08/01 00:11 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/01 00:11 UTC
هزار و یک حکایتبه قلم دکتر خلیل خان ثقفی اعلمالدوله(802) جوابهای فلسفیابواسود در خست و لئامت سرآمد دوران بود. روزی در صحرا نشسته ناهار میخورد. عربی که از آنجا عبور مینمود نزدیک آمده به خیال آنکه وی را نیز به خوردن دعوت خواهد کرد سلام نموده روبروی او نشست.ابواسود جواب سلام او را داده و بیآنکه خوشباشی زده باشد سر خود را پائین انداخته مشغول خوردن شد.عرب گفت: در طی مسیر خود از جلوی خانهٔ شما عبور نمودم. ابواسود گفت: البته راهتان از آن طرف بود.گفت: زن شما آبستن بود. گفت: میدانستم. گفت: وضع حملش شده. گفت: بالاخره میبایستی بشود. گفت: دو اولاد از او به وجود آمد. گفت: دو اولاد آوردن از خصایص خانوادگی اوست مادرش نیز همینطور بود.گفت: یکی از آنها مُرد. گفت: زن من به واسطهٔ ضعف بنیه هر دو را نمیتوانست شیر بدهد.گفت: بعد آن یکی دیگر هم مُرد. گفت: نخواست بعد از مرگ همغولوی خود زنده بماند. گفت: مادر آنها هم مُرد. گفت: از غصهٔ مرگ بچههاش.گفت: این غذائی که میخورید بسیار لذیذ است. گفت: و به همین جهت است که تنها خورده به شما خوشباش نمیزنم.مأخذ: روزنامه ستاره ایران. شماره 153. سال دوازدهم. یکشنبه 21 اسفند ماه 1305 – 9 رمضان 1345 – 13 مارس 1927.@Shsyari.

