@sisalmoalemiزندگی دیگر سخت نیستزندگی حالا به هیولایی بدل شده که هر صبح با دهان باز بالای سرمان ایس…
انتشار: 2026/06/29 06:28 UTC
@sisalmoalemiزندگی دیگر سخت نیستزندگی حالا به هیولایی بدل شده که هر صبح با دهان باز بالای سرمان ایستاده است.دیگر از آینده نمیترسیم؛از امروز میترسیم.از صدای عجیب یخچال میترسیم.از خراب شدن گاز.از روشن شدن چراغ چک ماشین.از رفتن به مطب دکتر.از نسخهای که میدانیم توان خریدنش را نداریم.از دعوت شدن به یک عروسی، مهمانی ،پارتی ،یا هر کوفت و زهر ماری ، چون شرم هدیه نبردن از خودِ دعوت نشدن سنگینتر است.از گوشت میترسیم.از مرغ میترسیم.از میوه میترسیم.از هر چیزی که روزگاری جزو بدیهیات زندگی بود و امروز به کالایی لوکس تبدیل شده است.از کتابفروشی میترسیم؛چون کتاب شده کالایی اشرافی برای ثروتمندان.برای بی دردان از سینما میترسیم.از سفر میترسیم.از کافه رفتن میترسیم.حتی از خوشحال شدن میترسیم ، چون قیمت دارد .ترس، دیگر احساس نیست؛شیوهی زندگی ماست.ما مردمی بودیم که سفره های مان برای مهمان باز بود.نان را نصف میکردیم و دل را دو برابر.*پاما امروز اگر کسی در بزند، قبل از آن که به رویش لبخند بزنیم، حساب بانکی مان را مرور میکنیم.دل مان میخواهد مهمان نواز باشیم،اما جیب خالی، اخلاق را هم گروگان میگیرد.اگر کوروش از دل تاریخ بازگردد و از حال فرزندانش بپرسد، باید سر پایین بیندازیم و بگوییم :ببخش ما را.نه آن که نان نداریم ببخشیم ، نه که دیگر توان حفظ کرامت خودمان را هم نداریم.کار به جایی رسیده که مرگ هم آرامش نیست.انسان زنده خرج دارد،مرده هم خرج داردکفن قیمت دارد.سنگ قبر قیمت دارد.خاکسپاری قیمت دارد.آدم گاهی از خودش خجالت میکشد که چرا هنوز زنده است و هزینه تولید میکند .مریض که میشویم، به جای امید به درمان، حساب دخل و خرج بازماندگان را میکنیم.بیماری فقط بدن را از پا نمیاندازد؛تمام خانواده را به احتضار میکشاند.جوانان مان را نگاه کنید.انبوهی از نیرو،انبوهی از استعداد،انبوهی از آرزو...اما پشت درهای بسته ی بیکاری و بی آیندگی پیر میشوند.چه بسیار مغزهایی که باید کارخانه و دانشگاه و پژوهشگاه را میساختند،اما امروز در چهارراهها دود میشوند،در قهوه خانه ها خاک میخورند، یا در رؤیای مهاجرت فرسوده میشوند.و ما والدین آن ها ،هر روز با شرمندگی به چشمان فرزندان مان نگاه میکنیم.چون شرمندگی ،مالیات نانوشته ی فقر است.من خودم استاد بقا شدهام .آن قدر با نداری جنگیدهام که اگر دانشگاهی برای تحمل فقر وجود داشت ، کرسی استادی اش را به من میدادند .غذا را کوچک کردهام ،خواسته ها را حذف کردهام ،آرزوها را قسط بندی کردهام ،و کرامت را "وصله" زدهام .اما هنوز ،گاهگاهی کتابی میخرم .گاهی در کافهای گوشهای مینشینم .یک بستنی یا تکهای کیک سفارش میدهم و آرام آرام میخورم .نه برای شکم .برای یادآوری .برای این که فراموش نکنم هنوز انسانم.برای این که یادم بماند زندگی فقط زنده ماندن نیست.اما تو ، ای ترس لعنتی..تو دیگر مهمان خانهی من نیستی تو در خونم خانه کردهای.در استخوانم ریشه دواندهای .در جیبم جا خوش کردهای .شب با من میخوابی ،صبح با من بیدار میشوی ،و هر روز در گوشم زمزمه میکنی : مواظب باش...این بار نوبت آخرین چیز باقی مانده ی زندگیت است.زیرا فقط یک بار زندگی می کنیم۰@sisalmoalemi
