@sisalmoalemiفقط یک دکمه ی تایید فاصله بود بین واریز ته مانده ی موجودی کارتم به حساب رفیقم و ریختن…
انتشار: 2026/08/20 13:33 UTCدریافت: 2026/08/20 19:20 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/20 19:20 UTC
@sisalmoalemiفقط یک دکمه ی تایید فاصله بود بین واریز ته مانده ی موجودی کارتم به حساب رفیقم و ریختن شرم پسرک خوش پوشی که پشت سرم ایستاده بود و مِن مِن می کرد. اینطور سر صحبت را باز کرد که: "معذرت می خوام جناب. اون سِراتو مشکیه اونور خیابون واسه منه. کارت بانکیم رو دستگاه خورده، پول نقد هم ندارم اونقدرا. دو ساعته حیرونم تو خیابون. یه باک بنزین می خوام خودمو برسونم تا آمل. به محض رسیدن براتون واریز می کنم. میشه لطفن؟" داستانش هم عجیب بود هم خنده دار. سِراتو سواری که لنگ یک باک بنزین مانده؟! عجیب بود و خنده دار. اما هوس قمار داشتم. جواب دادم:"موجودی کارتم که به یه آب نبات چوبی هم قد نمی ده دیگه. پنجاه نقد دارم. سی تومنش واسه شما. بیست تومنش هم نیاز دارم" دروغ گفتم! نیاز نداشتم. سی تومن را سپردم دست اعتمادم، بیست تومن باقی را هم نگه داشتم بابت وجه الضمان هوش اجتماعی ام. نگه داشتم که اگر طرف تو زرد از آب درآمد، که اگر دروغ گفته بود، به قاعده ی بیست هزار تومن کمتر احساس حماقت کنم. پسرک خوش پوش پول را گرفت، شماره حساب و شماره موبایلم را در گوشی آیفون 6 اش ذخیره کرد، تشکر کرد و -نه چندان خشنود- رفت. حق داشت خب، حکمن سی تومن کفاف یک باک بنزین اش را نمی داد. آمدم، نشستم پشت فرمان ماشین و موذیانه و مضطرب قدم هایش را دنبال کردم. چهارراه را رد کرد، چند قدم پایین تر، کنار سراتوی مشکی ایستاد، درب ماشین را باز کرد و سوار شد. خنده شدم. بیست هزار تومان را از دستان چسبناکِ همیشه خالی ِهوش اجتماعی ام قاپیدم، پیاده شدم، دویدم سمت سراتوی مشکی، سمت اعتمادم. بیست تومن را از شیشه ی ماشین دادم دست پسرک و یک جورِ خوشحال اما شرمنده طور گفتم: "فکرامو کردم، فعلن نیاز ندارم". پیاده شد، خندید، تشکر کرد، این بار خشنود گازید و رفت.فرداش زنگ زد، تشکر کرد،گپ زدیم، تشکر کرد، رفیق شدیم، تشکر کرد، دعوتم کرد آمل، تشکر کردم. تلفن راقطع کرد و کل پول را با کلی حس خوب برگرداند به حساب اعتمادم..@sisalmoalemi
