آمد از آن درگهِ جان رازوشدلبر و دیوانهکن و نازکش هیچکسان جلوه از او ساختندمفتبران نیز بر او تاخت…
انتشار: 2026/07/08 08:39 UTC
آمد از آن درگهِ جان رازوشدلبر و دیوانهکن و نازکش هیچکسان جلوه از او ساختندمفتبران نیز بر او تاختند من که فرآوردهی آزادیاممومن این درگه الحادیام نام ورا ورد زبان ساختمکام از او بردم و دل باختم * ساعت جان، وقت ازل، نیستیمست شو تا فهم کنی کیستی عقل پرآوازهی پرمدّعانیست در این قافلهاش هیچ جا او که شب و روز به اوباشی استنیست در این راه که کنکاشی است او که بجوییده به زحمت، رسداو که نجوییده، بخوانش جسد ذکر بر او از دمِ جان کار کردکه همه جانش به رهِ یار کرد * آمدم و مست شدم هیچوارمیکدهی هست، کوی هیچسار آمد و رفت است در این خانه بسعشق چو تلخ است گریزد مگس شهپر و شهبال به صحرای ماستشهره و شهلا و شکیلا کجاست گمشدهای بود و به چاووش دلیافتمش در شب خاموش دل پف زدم آن چرک و چروک و فسادبر سر صد زخمش نهادم ضماد لیک عوض جای سپاس و نمازگفت منم حضرت ناز و نیاز وا زدمش از نو و در گِل نشستحیف نبود آن که به مَحمِل نشست؟ * میوه نه آسان و به زحمت رسیدبلکه سر وقت، به برکت رسید سالکِ پیمانهکشِ رازدانچونکه گذشت از سر هر هفتخوان گشت خدامرد و مَهِ انجمنموسقی روح شد و نور تن گمشدگان! هان که به سودای دوستراه بجویید که خود راه اوست شاعر عشق ار سخن ماه گفتاز لب خندان شهنشاه گفت در دلِ خاکِ پُرِ رنج و فسونبر سر امواج جهانِ جنون هیچ بهجز مهر نباید نشاندهیچ بهجز عشق نباید فشاندحلمی#مثنوی#رازوش❤️🔥 @SNHELMI 🦅


