اطاق آبیفصل اول#قسمت_دوازدهماطاق آبی ماندالا بود. من راحت به درون این ماندالا راه یافته بودم. درامی…
انتشار: 2026/07/10 17:23 UTC
اطاق آبیفصل اول#قسمت_دوازدهماطاق آبی ماندالا بود. من راحت به درون این ماندالا راه یافته بودم. درامی در هوای شعائر مذهبی صورت نگرفته بود. در آستانه در شرقی ماندالا (در شرقی اطاق آبی) چشم مرا نبسته بودند تا گلی در ماندالا پرت کنم. اما با چشم باز پرتاب کرده بودم: بهارها یا هست، گاه یک گل مخملی میکندم و میان اطاق آبی پرتاب میکردم. نمیدانستم چرا.من هیچ وقت ظروفی روی «نقشه الماسی» اطاق آبی نگذاشتم و هرگز شاید آواناها(âvahana) نبودم. اطاق آبی نشنیده بود که بگویم: «اُم، من از جوهر الماسی جسم همهٔ تاتاگاتاها(Tathâgatas) ساخته شدهام. من از جوهر الماسی روان همهٔ تاتاگاها ساخته شدهام.» و پیداست که هیچ گاه ذات من با ذات تاتاگاتاها یکی نشد. و کایوالیا(Kaïvalya) از دسترسم دور ماند. کودک حقیر پرورده مایا کجا و حضور دیریاب پوروشا کجا. اما من در اطاق آبی چیز دیگر میشدم. انگار پوست میانداختم. زندگی رنگارنگ غریزیام بیرون، در باغ کثرت، میماند تا من برگردم. پنهانی به اطاق آبی میرفتم. نمیخواستم کسی مرا بپاید. عبادت را همیشه در خلوت خواستهام. هیچ وقت در نگاه دیگران نماز نخواندهام (مگر وقتی که بچههای مدرسه را برای نماز به مسجد میبردند و من میانشان بودم.) کلمهٔ عبادت را به کار بردم، نه من برای عبادت به اطاق آبی نمیرفتم. اما میان چاردیواریاش هوایی به من میخورد که از جای دیگر میآمد. در وزش این هوا غبارم میریخت. سبک میشدم. پر میکشیدم. این هوا آشنا بود. از دریچههای محرمانه خوابهایم آمده بود تو.اما صدایی که از اطاق آبی مرا میخواند، از اطاق آبی بلند میشد. آبی بود که صدا میزد. این رنگ در زندگیام دویده بود. میان حرف و سکوتم بود. در هر مکثم تابش آبی بود. فکرم بالا که میگرفت آبی میشد. آبی آشنا بود. من کنار کویر بودم و بالای سرم آبی فراوان بود. روی زمین هم ذخیره آبی بود: نزدیک شهر من معدن لاجورد بود. روی کاشیها، آبیها دیده بودم. در تذهیب قرآنها، لاجورد کنار طلا نشست. با لاجورد، مادرم ملافهها را آبی میکرد. و بند رخت تماشایی میشد. نزدیک عید، تخممرغها را با سنبوسهها آبی میکردیم. این گل چه آبی ثابتی میداد. در کشتزارهای دشت صفیآباد چقدر bleuet بود. آبیاش محشر بود. هنگام درو، دهقانان روسی اولین دسته چاودار را با تاجی از این گل میآراستند و پیش تمثال مقدس مینهادند. میدانستند در شدت خشکسالی، این گلهای آبی کوچک چه نوشابه سرشاری به زنبور عسل میبخشد. سلوخین(Soloukhin) به همسایگی سودمند چاودار و این گلها پی برد.کتاب: #اطاق_آبی#سهراب_سپهری@Sohrab_Sepehrei

