هجده سالم بود که بابا رو از دست دادم. همون تابستونی که منتظر نتیجهی کنکور بودم تا خوشحالش کنم.توی…
انتشار: 2026/06/29 09:35 UTCدریافت: 2026/08/15 02:26 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 02:26 UTC
هجده سالم بود که بابا رو از دست دادم. همون تابستونی که منتظر نتیجهی کنکور بودم تا خوشحالش کنم.توی ذهنم هزار بار مرور کرده بودم که چطور خبر قبولیمو بهش بگم...کار به اونجا نکشید. قبل از اینکه بشنوه و ببینه، رفت!من موندم و پشتی که خالی شده بود. شونههایی که تنها شده بود.هر کسی یه جوری غمش رو نشون میداد و من با نشون ندادن. با قوی موندن. با سکوت.اما خودم و شاید بابا هم، میدونستیم که شونههای من تابِ این تلخی و بیپناهی رو نداره.دیگه تنها بودم.دانشگاه رو تنها ثبت نام کردم. تنها رفتم. تنها درس خوندم و تنها...اما یه چیزایی همیشه کم بود. دست بابا، نگاهش، حمایتش و حرفاش که دلگرمم کنه...قصهی زندگیه، کاریش نمیشه کرد. اما آدمایی که پدرشون رو از دست میدن یه جور دیگه غصه میخورن. یه جور دیگه تنهان و یه جور دیگه حسرت دارن...#ثریا_قنبری_عدیوی



