من غلام قمرم، غَیر قمر، هیچ مگوپیش من، جز سخن شمع و شَکَر، هیچ مگوسخن رنج، مگو، جز سخن گنج، مگوور ا…
انتشار: 2026/08/04 09:15 UTCدریافت: 2026/08/06 00:42 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/06 00:42 UTC
من غلام قمرم، غَیر قمر، هیچ مگوپیش من، جز سخن شمع و شَکَر، هیچ مگوسخن رنج، مگو، جز سخن گنج، مگوور از این بیخبری، رنج مبر، هیچ مگودوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت:«آمدم، نعره مزن، جامه مدر، هیچ مگو»گفتم: «ای عشق! من از چیز دگر میترسم»گفت: «آن چیزِ دگر، نیست دگر، هیچ مگومن به گوش تو، سخنهای نهان خواهم گفتسر بجنبان که بلی، جز که به سر، هیچ مگوقمری، جانصفتی، در ره دل پیدا شددر ره دل، چه لطیفست سفر! هیچ مگو»گفتم: «ای دل! چه مهست این؟» دل اشارت میکردکه «نه اندازهٔ توست این، بگذر، هیچ مگو»گفتم: «این روی، فرشتهست، عجب یا بشرست؟»گفت: «این غَیر فرشتهست و بشر، هیچ مگو»گفتم: «این چیست؟ بگو، زیر و زبر خواهم شد»گفت: «میباش چنین، زیر و زبر، هیچ مگوای نشسته تو در این خانهٔ پرنقش و خیال!خیز از این خانه برو، رخت ببر، هیچ مگو»گفتم: «ای دل! پدری کن، نه که این وصف خداست؟»گفت: «این هست، ولی جان پدر! هیچ مگو»#مولانا@taalimeostad


