حاج بابام از آن مردهای قدیمی اصیل بود؛ از آن ها که با بریدن نافشان توی گوششان خوانده بودند مرد گریه…
انتشار: 2026/06/27 17:51 UTCدریافت: 2026/08/01 00:05 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/01 00:05 UTC
حاج بابام از آن مردهای قدیمی اصیل بود؛ از آن ها که با بریدن نافشان توی گوششان خوانده بودند مرد گریه نمی کند، زیاد نمی خندد، علاقه اش را علنی نمی کند و پدربزرگ من، حسابی مرد بود! از تبریز که کندیم و آمدیم هریس، پیرمرد هفته ای چندبار زنگ میزد به گوشی بابا و…دیروز خواهرمو - اسمش حوراست - بُردیم گذاشتیم خوابگاهشون توی زنجان و برگشتیم. پرستاری میخونه. به خاطرِ جنگ، این ترمو کلا مجازی بودن و مجبور شدن برای امتحانات حضوری برن و من هنوز چراشو درک نکردم؛ بگذریم...توی راه برگشت، از زنجان تا هِریس، این بچه هزار بار زنگ زد که کجایین؟ نرسیدین؟ هوا خوبه؟ جاده خوبه؟ و مامانم از اون بدتر که غذا خوردی؟ چاییت به راهه؟ حالت خوبه؟ جواب ما این بود که همه چی خوبه و امن و امانه و جواب اون هم این بود که همه چی خوب تره و امن و امان تر...من اون وسط یادِ این نوشته ی خودم افتادم و دلم گرفت.چه بدونم، زندگیه دیگه...پیش میاد!