.🔻بازنشر به بهانهی سربرآوردن و زبان بازکردنِ دوباره پدر معنویِ نواندیشانِ دینی✴️«ملامتم چو کُنی فی…
انتشار: 2026/07/31 11:32 UTC
.🔻بازنشر به بهانهی سربرآوردن و زبان بازکردنِ دوباره پدر معنویِ نواندیشانِ دینی✴️«ملامتم چو کُنی فیلسوف معتزلی! مذمّت از طرف قرمطی، مُکدّرت نکند!»✍غلامرضا علیزاده دکتر عبدالکریم سروش تا آنجا که از دلدادگیهای مولانا بلخی میگوید، سخنش نغز و دلنشین است. اما آنگاه که به نقد دیگر اندیشمندان میپردازد، بیانش آکنده از توهین و پلشتی میگردد. در این یادداشت برآنم تا گوشهای از شیوه مواجهه سروش با مخالفان فکریاش را بازگو کنم:سروش در پاسخ تکمیلی بعد از ژاژگوییهایش، و انتقاد از نمایش بدن گلشیفته در ابتدای ورودش به سینمای غرب را حق طبیعی و عقلاییِ خود میشمارد. اما نکته مهمتر این است که سروش آن عمل مذموم (به زعم خودش) را پس از سالها غفلت، آنهم برای منکوب کردنِ شخصیت اجتماعی گلشیفته بازگو کرده است. اما جالب است بدانید که سروش خودش را یک نومعتزلی میداند و جای شگفتی نیست که سرککشیدن در بواطن زندگی مردم از سجایای مشعشع او باشد! چرا که پدیده زشت تفتیش عقیده و چشماندازی در احوالات شخصی، از یادگارهای اسلاف معتزلی او در زمان مامون عباسی بوده است. (ر.ک: المحنة، دکتر فهمی جدعان، شرکت سهامی انتشار، چاپ اول: ۱۳۹۸: صص ۲۱۰-۱۲۵)سروش در حالی هتاکان را به رعایت انصاف فرا میخواند، که تدقیق در شیوه مواجهه سروش با مخالفان فکریاش نشان میدهد که این موجود به وقت ضعف، چگونه پوست میاندازد و به شمایل دیگری در میآید!عبدالکریم سروش در جملات موهنی در مهرماه ۱۳۸۷ به مراد فرهادپور میگوید:«تو که نمیخواهی از نردبان پوسیدهی پوپرستیزی بالا بروی و مثل آن [رضا داوری] جدالگرِ سالهای نخستین انقلاب (که از قضا او را باید ایدئولوگ جریان حاکم بخوانی که ریشه ایده ولایت را در افلاتون میجست) پستها و پاداشهای کلان بگیری؟ با پادشه بگوی که روزی مقدر است.»یا وقتی نویسندهی صاحب سبکی چون محمود دولتآبادی در جریان انتخابات ۱۳۸۸ از پیشینهی سروش در جریان انقلاب فرهنگی انتقاد میکند در جملاتی مشمئزکنندهای میگوید: «به جستجو برآمدم که قصه چیست و محمود دولتآباد کیست؟ خبر آوردند خفتهای است در غاری(!) نزدیک دولتآباد که پس از ۳۰ سال ناگهان بیخواب شده و دست و رو نشسته به پشت میز خطابه پرتاب شده و به حیا و ادب پشت کرده و صدا درشت کرده و با “سخافت و شناعت” از معلمی به نام عبدالکریم سروش سخن رانده و او را “شیخ انقلاب فرهنگی” خوانده و دروغ در دغل کرده و متکبرانه با حق جدل کرده است.»این گونه سخن گفتن هر اسمی و صفتی داشته باشد، نقد عالمانه و منصفانه نیست، تخریب و تخفیف و اهانت و بیانصافی است. سروش در حالی مدعیِ مشرب پلورالیسم فکری است و برداشتهای متفاوت از نص را حق یک نواندیش دینی میپندارد که خود را در مقام افتاء نشانده و انتساب و وابستگیِ دگراندیشان منشعب از مکتب شیخیه را به بریتانیا مسلم دانسته است. حال آنکه خود، پیشتر در معرض چنین اتهاماتی از سوی "احمد فردید" قرار داشته است و فردید به ضرس قاطع مدعی بود که سروش یک فراماسون است. دکتر سروش همچنین در مقاله “درستی و درشتی” به دکتر طباطبایی، فیلسوف سیاسی و پژوهشگر تاریخ، اتهام “سرقت علمی” میزند: «نویسندهی تازه به دوران رسیدهای(!) که سخنان کهنه بسیار میگوید و عمری است که با هگل پا به گِل مانده است، و تنها هنرش سرقت علمی از این و آن است، کتابی نمینویسد که در پیشگفتار یا پانویس آن، با چاقوی زبانش عقدهای نگشاید یا با کژدم قلمش زهری نریزد. اکنون سالهاست که چنین زهرفروشی میکند و من خاموشی و خطاپوشی میکنم. و در سایه عافین و کاظمین مینشینم. اما روزی که دیگ غیرت بجوشد و جامهی صبر بدرد و خامه تأدیب نامه آن ناشسته روی ناسزاگوی را سیاه کند، “بانگ و فریاد برآید که مسلمانی نیست!»چنانکه دیدهاید، سروش همواره خود را در جایگاه عاقلان مینشاند که چهبسا از طریق رویا به عالم معنا نیز متصل است! او بر خلاف ادعای خویش مبنی بر اتصال به ساحت عرفان، با کوچکترین انتقادی نسبت بهخود پرچین دهان را واگشوده و افسار کلام را از دست میدهد. اگرچه در ادبیات کلاسیک فارسی و عربی غوری دیرین داشته، اما منابع او در غربشناسی بر خلاف روشنفکری چون داریوش شایگان، فقری غیرقابل چشمپوشی دارد. آشنایی او با علوم سیاسی و تاریخ هنر ژرف نیست و از هوشمندی سیاسی آنچنانی نیز برخوردار نیست، نشان به آن نشانی که همنوا با اصلاحطلبان حکومتی از شخصیتی حمایت کرد که دارای بلاهتی آشکار در تدبیر سیاسی بود، به گمان اینکه زیر میز هستهی سخت قدرت بزنند، اما غافل از اینکه آنچه که در زیر میز بود، همانی بود که مهمانان دربار بریتانیا به مخیلهشان راه داده بودند، در شبی که "برنارد شاو" نمایشنامهنویس ایرلندیتبار، طنازانه آنها را به پرسش گرفته بود!@tahlilvarasad
