چند وقت پیش، همراه خواهرزادهام از پارسآباد به سمت اصلاندوز میرفتیم.«از جاده ای در همسایگی رود ار…
انتشار: 2026/07/16 12:48 UTC
چند وقت پیش، همراه خواهرزادهام از پارسآباد به سمت اصلاندوز میرفتیم.«از جاده ای در همسایگی رود ارس ،میان دشت سرسبز مغان» مردهایی را دیدیم که کنار جاده ایستاده بودند و برای ماشینهای عبوری دست تکان می دادند..و کمی جلوتر، چند خودرو کنار جاده پارک کرده بودند و زن و مرد و بچه، داخل مزرعه مشغول جمع کردن «پیاز» بودند.از خواهرزادهام پرسیدم: «قضیه چیه؟»گفت: «اونا صاحب زمین بودن ، از مردم دعوت میکنن برن هرچقدر میخوان پیاز جمع کنن و ببرن.»با تعجب گفتم: «یعنی هزینهی کارگر زیاده و براش صرف نمیکنه خودش برداشت کنه؟» گفت: «نه دایی... این کشاورزا رو میشناسم. محصولشون رو برداشت کردن، بیشتر از چیزی که انتظار داشتن ، سودشون رو هم کردن. گفتن این باقیمانده، سهم خلقالله.»چند دقیقه فقط نگاه میکردم.یادم آمد پدرم میگفت ، قدیما وقتی مشتمشت گندم برای کشت میپاشیدند، زیر لب میگفتند: «این سهم خودمان... این سهم مسافران و نیازمندان... این سهم پرندگان و چرندگان.»یا رسم دیگری هم بود...باغدارها وقتی برداشت میوه تمام میشد، هر روز مقداری از بهترین میوهها را داخل صندوقی کنار در باغ میگذاشتند.اسمش را گذاشته بودند «سرچراغی».هر رهگذری، هر نیازمندی، سهمش را برمیداشت و میرفتحالاای کاش این رسمها دوباره زیاد شوند.ای کاش دوباره برکت، از سفرههای مردم تا دلهایشان برگردد.ای کاش مهربانی، دوباره رسم این سرزمین شودو ای کاش روزی برسد که هیچکس از سر نیاز کنار مزرعهای نایستد، اما همه از سر محبت، چیزی برای دیگری کنار بگذارند..#دشت_مغان#شاهرخ_نوشت#تحلیل_زمانه 🌍 @TahlilZamane
