.🔰یک حکایت از روستای ما و نکتهای در بارۀ یک فیلسوف از نوع «زنبور بیعسل»یکی از آشنایان میگفت: یک…
انتشار: 2026/08/04 07:38 UTCدریافت: 2026/08/04 07:47 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/04 07:47 UTC
.🔰یک حکایت از روستای ما و نکتهای در بارۀ یک فیلسوف از نوع «زنبور بیعسل»یکی از آشنایان میگفت: یک روز در دادگاه یکی از هم محلیهایی که به شر و دعوا شهره بود را دیدم؛ کت و شلوار مرتبی هم پوشیده بود. جلو آمد احوالپرسی کرد و بیمقدمه با اشاره به کت و شلوارش گفت: مردم شعور ندارن! حتی وقتی آدم، کَوت و شلوار (کت و شلوار) پوشیده هم احترام نمیذارن.و سپس شروع کرد به نصیحت کردن: چرا مردمدار نیستی؟ چرا مراسم ختم مردم نمیای؟ چرا ارتباطت با مردم کمه؟ آدم باید مردمدار باشه؛ با همه مخصوصا همسایه و هممحلیها ارتباط داشته باشه؛ به مردم احترام بذاره و از بدیهاشون چشم بپوشه و ....تعجب کردم که این آدم چنین حرفهای قشنگی میزنه. دیدم نصیحتاش پایانی نداره؛ بین حرفاش پرسیدم: دادگاه برای چی اومدی؟گفت: پیرمرد (بابام) با فلان فلان شدۀ (....) همسایهمون دعوا کرده و زده سر همسایه را شکسته؛ اونم شکایت کرده اومدیم دادگاه.مبادا که شما دوستان عزیز تصور کنید که این نوشته ربطی به پاکستان و میانجیگریاش دارد؛ یا ربطی به آن فیلسوف، استاد مولویشناس و استاد دانشگاه دارد که مردم را به رفتار خوب و مدارا بر اساس آموزههای مولانا سفارش میکند؛ ولی خدا نکند کسی حرفی بر خلاف دل استاد بزند. چه در این صورت از همان محل سکونتش در آمریکا، نامههایی مینویسد که باید از دسترس بچههای زیر ۱۸ سال به دور داشت؛ مبادا که اخلاقشان فیلسوفانه شود! و مبادا تصور کنید حافظ هم میترسیده است که فرزندش چنین نامه ای را از فیلسوف زمانهاش بخواند و اخلاقش عالی شود که فرموده: گوش نامحرم نباشد جای پيغام «سروش»چند روز پیش نامهای تند از آقای فیلسوف را خواندم. حدس زدم آقای فیلسوف «دباغ» شاید چون دباغِ داستان مثنوی، بوی عطر بازار کفار در ینگه دنیا مشامش را آزرده است که چنین منگ و مدهوش در میانۀ بازار افتاده و هذیان میگوید. کاش برادری داشته باشد مانند برادر دباغِ داستان مثنویتا چاره دردش کند:یک برادر داشت آن دباغِ زَفتگُربُز و دانا بیامد زود تفتحتما مثنوی را خواندهاید و میدانید که آن برادر چگونه «دباغ» را درمان کرد.؛ اگر نخواندهاید حتما به مثنوی شریف مراجعه کنید.مثنوی را وامیگذارم و از صاحب شکرستان شاهد میآورم که در بخشی از چرندیاتش چنین گفته است:جاء مِن أَقْصَی الْقُریٰ عَلّامهایکانَ یُسْحَب خَلفَهُ عَرّابهای«اِبْحَثوا حَولَ الْمدینه با شتابآوریدش مغزِ سِرگین کِلاب»(جاء مِن أَقْصَی الْقُریٰ عَلّامهای: مرد بسیار دانایی از آبادی دور دست آمد/کانَ یُسْحَب خَلفَهُ عَرّابهای: یک گاری پشت سرش کشیده میشد/اِبْحَثوا حَولَ الْمدینه: پیرامون شهر را بگردید/کِلاب: جمع کَلْب، سگان )نمیدانم که آن استاد فیلسوف را از قرائنی که در «» آمده است شناختید یا نه؟ ولی حتی اگر نشناختید تفاوتی نمیکند چون فعلا فیلسوفهای ما که باید از همه آزاداندیشتر باشند؛ از همه تندخوتر هستند؛ چونان پشمینهپوشانِ شعر حافظ:پشمینه پوش تندخو از عشق نشنیدهاست بواز مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کندبیخود نیست که «اخوان ثالث» در باره فیلسوفان که یکی همین حضرت آقا باشد فرموده:ای کلاغ صبحهای روشن و خاموش برفیخوشتر از هر فیلسوفی دوست دارم قار قارتبرگرفته از صفحه «شکرستان» ارسالیِ جناب حسین بابایی#تحلیل_زمانه 🌍 @TahlilZamane

