یک داستان واقعییکی ازدوستان که الآن نزدیک به ۸۰ سالدارد تعریف می کرد همکاری داشتیم که در میانسالی ب…
انتشار: 2026/08/17 16:53 UTCدریافت: 2026/08/17 23:39 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/17 23:39 UTC
یک داستان واقعییکی ازدوستان که الآن نزدیک به ۸۰ سالدارد تعریف می کرد همکاری داشتیم که در میانسالی بودو در واحد حسابداری دانشکده نفت آبادان مستقر در اهواز کوت عبدالله کار میکرد در کنار دانشکده باشگاه نفت کوت عبدالله قرار داشت و ایشان تقریبا هر شب شام خود را در باشگاه میل میکرد البته تعداد غذا بر اساس تعداد خانواده برای۴ نوبت در ماه بود که ایشان سهمیه خانواده را استفاده میکرد و اصلا خانواده را به همین خاطر به باشگاه نمی آورد القصه بنده به ایشان گفتم چرا هر شب اضافه کاری میمانی گفت من اضافه کاری نمی گیرم میمانم تا کارهای روزمره ام را تمام کنم بعد شام میخورم به منزل میروم گفتم بدون دریافت اضافه کاری آیا عاقل هستی؟گفت بله عاقل هستم ولی علت دارد گفتم چه علتی گفت:ابتدای استخدامم مجرد بودم پدر نداشتم با مادرم زندگی میکردم مادرم نیاز به عمل چشم داشت باید به بیمارستان فارابی تهران میبردم و نیاز به پول برای بستری و عمل و اقامت خودم در تهران و گرفتن مرخصی آنهم تازه استخدام هرچه حساب کردم دیدم نمی توانم اگر از بانک وام بگیرم حقوق دو سال خود را باید بابت قسط بپردازم در حالی که دیگر هیچ خورد و خوراکی و پوشاکی نخرم پس امکان پذیر نبود شرکت هم بدلیل تازه استخدام وام نمی داد روزی یکی از همکاران پیشنهاد داد مادرت را تحت تکفل کن از بیمارستان نفت استفاده کن به رئیس بیمارستان مراجعه کردم ایشان یک یادداشت داد مبتی بر شرایط مادر برای پذیرش که مادر همه شرایط را داشت جز شرط سن با رئیس بیمارستان صحبت کردم گفت نمیشود قانون است همان دوست همکار گفت به مدیر مناطق نامه بنویس شرایط را بگو ممکن است کمک کند این یک مورد را نادیده بگیرند من هم درخواست نوشتم بردم دفتر مدیر مناطق منشی نامه را گرفت شماره ورود زد و گفت هفته آینده بیا جواب بگیر هفته بعد رفتم منشی گفت متاسفانه مدیر مناطق هم نوشته طبق قوانین عمل شود ناامیدانه قصد خروج داشتم منشی گفت صبر کن یک پیشنهاد دارم گفتم بفرماگفت من تلفنی از دفتر دکتر اقبال در تهران برایت نوبت میگیرم برو تهران شاید فرجی شد گفتم میترسم این همه راه بروم باز هم بگویند طبق مقررات نمیشود گفت هر کس نزد دکتر اقبال رفته دست خالی برنگشته برو به امید خداخلاصه ایشان برایم نوبت گرفت یک روز قبل از نوبت با اتوبوس شرکت رفتم تهران صبح رسیدم مستقیم رفتم دفتر دکتر اقبال و خود را به منشی معرفی کردم و گفتم نوبت ملاقات دارم ایشان فرمود بنشین سر نوبت داخل خواهی رفت زود نوبتم شد داخل شدم دکتر اقبال از روی صندلی خود بلند شد و مرا تعارف به نشستن کرد نشستم فرمود پسرم از اهواز تا اینجا برای چه آمدی مشکلت چیست شرح موضوع را بیان کردم فرمود حل میشود یادداشتی نوشت درون پاکت گذاشت گفت این پاکت را باز نمی کنی میبری دفتر مدیر مناطق گفتم چشم به اهواز برگشتم نامه را بردم دفتر مدیر همان منشی که پیشنهاد داد و نوبت گرفته بود پاکت را باز کرد گفتم دکتر گفت پاکت را باز نکن بده مدیر مناطق گفت مشکلی نیست من منشی و امین مدیر هستم یادداشت را مطالعه کرد و سپس پرسید فلانی پاسپورت داری گفتم نه برای چه گفت برو برای خودت و مادرت پاسپورت بگیردکتر اقبال نوشته برای عمل همراه مادرشان به لندن اعزام شوند خلاصه رفتیم لندن مادر در بیمارستان و بنده درهتل حدود یکماه طول کشید مادر عمل شد دوران نقاهت سپری شد و به ایران برگشتیم مدتی گذشت یکی از همکاران گفت فلانی حسابداری با شما کار دارد پیغام داده اند برو حسابداری کوه بر سرم خراب شد گفتم حالا هزینه میخواهند کمی فکر کردم گفتم نهایت ح8قسطی کم میکنند به حسابداری رفتم گفتند کجایی چرا نیامدی حق ماموریت خود را بگیری گفتم کدام ماموریت؟گفت ماموریتِ لندن مگر نرفتی لندن گفتم چرا رفتم برای معالجه مادرم گفت خوب همراه بیمار ماموریت حساب میشود پولی که از من نگرفتند پولی هم دادند با آن پول یک خانه کوچک و یک ماشین خریدمدوستم به من گفت؛ حالا شما باشی بدون اضافه کاری کار نمی کنی تا زمانی که سر کار هستم تا ساعتها اضافه میمانم بدون دریافت اضافه کاری تا بازنشستگی خودم میخواهم کاری کرده باشم تا وجدانم راحت باشد روحت شاد دکتر منوچهر اقبال#تحلیل_زمانه 🌍 @TahlilZamane
