✅ قسمت.دویست و.چهلم#شاهنامه_خوانی_به_نثر ▪️سخن گفتن رستم با لشکر خویش (ادامه)وقتی گودرز حرف های رست…
انتشار: 2026/06/30 14:40 UTC
✅ قسمت.دویست و.چهلم#شاهنامه_خوانی_به_نثر ▪️سخن گفتن رستم با لشکر خویش (ادامه)وقتی گودرز حرف های رستم را شنید، از جای خود برخاست و گفت: "ای شیر عادل و راست کردار تو ستون سپاه هستی و زیبنده ی فرمانروایی! تخت و تاج و کلاه پادشاهی از تو فروغ می گیرد. جان و خرد نزد توست و روحت همیشه از دانش برخوردار است. می خواهم برایت داستانی بگویم؛ پس اکنون به گفته های کهن گوش کن! جان بدنهادان از آشتی و صلح مانند گردن از بار سنگین گریزان است. کسی را که خداوند نهادش را کج آفرید، به حرفش گوش مده؛ زیرا جز کجی از او نخواهی دید. اولین باری که ما آماده ی جنگ شدیم، چنین حرف هایی پیش آمد. فرستاده ای از جانب پیران آمد و پیغام آورد که من از جنگ و دشت نبرد بیزارم و کمر بندگی شاه ایران را بسته ام و این سرزمین و قدرت خود را نمی خواهم. او گفت که باشتاب برای این کار آماده می شوم و برای بستگانم می گویم که بر ما چه گذشته است. او گفت که من هم قدرت و هم ثروت و هم چارپایان بی شمار دارم؛ اما آنها را می گذارم و به سوی شما می آیم و نزد شاه گوشه ای اختیار می کنم تا گناهی از من نخیزد. من گفتم که اگر به اینجا بیایی روا است و در ایران برای تو تخت و گنج و قدرت آماده است. ما چنین گفتیم و پیران نیز به عزم این کار بازگشت؛ اما در شب تیره یار دیو شد و پیکی بادپا را نزد افراسیاب فرستاد و به او پیغام داد که سپاهی از ایران آمده، تو هم سپاه جمع کن. گویی با ما هیچ حرفی نزده بود. روز دهم سپاهی به دشت آورد و تمام دنیا را پر از سپاه کرد. اکنون برای تو نیز ای پهلوان سپاه تدبیر دیگری در پیش گرفت. او چاره ای جز نیرنگ و فریب نمی داند و بسیار دانا است. حال از کمند تو ترسید و این ترس او نیز رواست؛ زیرا پشت و پناه آنها به کاموس و سپهبدی همچون منشور و فرطوس بود و حال که کاموس را بخت برگشته و در خم کمند تو کشته دید، درِ آشتی می کوبد؛ زیرا جرأت ماندن در این دشت نبرد را ندارد. حال که روزگار را بر خود سخت می بیند، نیرنگ و فریب در پیش گرفته است. تمام چیزهایی را که از گناهکار و گنج وعده داده، فریب است و تو خواهی دید که با به صدا درآوردن طبل ها و جنگ آراستن فریبرز و توس، همین پیران سپهدار پیشرو سپاه توران خواهد بود. او هر زمان جنگ تازه ای را می آراید. تمام گفته های او دروغ است و جز اهریمن جفتی برای او نمی توان یافت. اگر پندهای مرا به گوش نمی گیری، به فرزندم بهرام بنگر که او را با حیله نواخت و از گودرزیان برایش گوری مهیا کرد؛ طوری که من تا زنده ام باید خون ببارم و با شمشیر هندی برای دردهایم درمان بیایم.»برگردان به نثر: سیدعلی شاهری@tahtemahal

