✅قسمت دویست و چهل وسوم #شاهنامه_خوانی_به_نثر ▪️سرزنش کردن رستم پیران راشنگل در حالی که شمشیری هندی…
انتشار: 2026/07/04 15:16 UTC
✅قسمت دویست و چهل وسوم #شاهنامه_خوانی_به_نثر ▪️سرزنش کردن رستم پیران راشنگل در حالی که شمشیری هندی به دست گرفته بود، به میان دو صف رفت. چتری هندی بر سرش گرفته بودند و مردم و حیوانات بسیاری در پشت سر و چپ و راستش به هر طرف که او می خواست، می رفتند. وقتی پیران چنان دید، شاد شد و خود را از چنگ تهمتن آزاد دید و به هومان گفت: "امروز کار جنگ به کام ما خواهد بود. با وجود این همه سوار دلاور و سرافراز که هر یک همچون شیری هستند، امروز جلوی صف مرو و امروز و فردا را عزم جنگ مکن؛ پشت سر خاقان چین بایست که در این صورت کسی تو را در میان دویست سوار نخواهد شناخت. اگر رستم زابلی تو را با درفش و سپاه ببیند، کارها خراب می شود. ببینم که کار ما به کجا می کشد و بخت چگونه ما را یاری می کند."آنگاه از آنجا نزد سپاه ایران و در جایی که سایه ی رستم بر آن بود، رفت و از اسب پایین آمد و مدتی رستم را ستود و گفت: "آسمان بلند از تو نور می گیرد. هرگز مباد که روز تو تیره و چهره ات آثار ترس به خود گیرد! ای پهلوان وقتی از پیش تو رفتم، پیامت را به پیر و جوان دادم؛ هر چه در تو هنر بود، برای آنها شرح دادم گرچه چه کسی در دنیا هست که تو را نستاید؟ هم از آشتی و هم جنگ و هم از هر دری حرف زدم. سرانجام آنها گفتند که چه کنیم تا تو را از عزم جنگ باز داریم که اگر گنج و طلا و ثروت و هر چه از این دست بخواهد، می توان داد؛ اما نمی توان گناهکار را به او داد و تو که این را می دانی، فکر کن و بعد سخن بگو. وقتی گناهکاران جز خویشان افراسیاب نیستند و تو این را می دانی، این همه از این دست سخن مگو. کسانی را که می خواهند همه بزرگانی دارای تاج و تخت پادشاهی هستند. چگونه می توانیم آنها را به او بسپاریم؟ این آرزو چنان است که بگویی پیری دوباره جوان شده است. وقتی سپاهی این چنین از سقلاب و هند و توران زمین آمده است، دیگر افراسیاب کجا طالب آشتی خواهد بود؟ در پاسخ حرف هایم بسیار سرزنش شدم و برای همین هم نزد تو شتافتم. شاه هند طالب نبرد با توست و سوارانی با تیر و کمان همراه اویند. از آنها سپاهی مانند دریایی از آب برای جنگ شتاب دارند. آنها برای جنگ سر از پا نمی شناسند و تو را جز یک مرد سیستانی نمی دانند. بر من مسلم است. که این سپاه سرانجام از پیلتن به گریه خواهد افتاد."وقتی رستم چنین شنید، سخت برآشفت و به پیران گفت: "ای شوربخت! وقتی چنین با نیرنگ و فریب با من حرف می زنی از حمله ی من کجا می توانی پایداری کنی؟ شاه جهان بسیاری از دروغ های تو را در آشکار و نهان برایم گفت. حال خود نیز دانش و رای تو را دیدم و فهمیدم که سراپایت را دروغ فرا گرفته است. بدان که سرانجام در خون خود خواهی غلتید. گرچه این برای تو بسیار بد است؛ اما از این بدتر هم برایت پیش میآید. اگر سرزمینی که در زیر پای توست، دوزخ باشد یا بهشت گفتم که شاید از این خاک بیدادگر بروم و تو نیز به سرزمین آبادی برسی اینچنین زندگی ای ارزش ندارد که انسان با سر به کام اژدها برود. مگر تو شاه عادل و مهربان ما را نمی بینی که بسیار جوان و با محبت و زیباروی است. گویی تو لباس پوست خوک و پلنگ را بیشتر از دیبای رنگین دوست داری. کسی با تو سر جنگ ندارد؛ اما تو از تخمی که پراکنده ای خواهی خورد."پیران گفت: "ای نیکبخت که بسیار برومند و شاد و زیبنده ی تخت شاهی هستی! چه کسی به جز تو می تواند چنین سخن بگوید؟ از تمام بزرگان بر تو آفرین باد جان و دلم زیر فرمان تو و روحم همیشه گروگان توست. بگذار یک امشب را هم با خود خلوت کنم و این حرف را با سپاهیان نیز بگویم."وزان جا بیامد سوی قلبگاهلبش پر دروغ و سرش کینه خواهبرگردان به نثر: سیدعلی شاهری@tahtemahal

