✅قسمت دویست و پنجاه و چهار#شاهنامه_خوانی_به_نثر ▪️نامه نوشتن رستم به کیخسرورستم دبیری دنیادیده را ف…
انتشار: 2026/07/16 14:38 UTC
✅قسمت دویست و پنجاه و چهار#شاهنامه_خوانی_به_نثر ▪️نامه نوشتن رستم به کیخسرورستم دبیری دنیادیده را فراخواند و چنان که باید با او سخن گفت. به فرمان او نامه ای شاهانه با جوهر عنبرین بر پرنیان نوشتند. نامه را با ستایش آغاز کرد که همیشه هست و خواهد بود و آفریننده ی ماه و کیوان و خدای خورشید و حافظ فر و تاج و روزگار پادشاهی است و آسمان و زمان و زمین و روح دانش و دین را آفریده است و ادامه داد: "از خداوند بر شهریار درود باد و هیچ گاه روزگار از او خالی نماند. به فرمان تو من به میان دو کوه رسیدم و دیدم که سپاه سه کشور با هم متحد شده اند. بیشتر از صدهزار شمشیر زن از کشانی و شکنی و چینی و هندی در این کارزار بودند. سپاهی از چین تا کنار رود سند و از کشمیر تا دامنه ی کوه شهد بودند و تمام آنجا را پر از سراپرده و پیل ها و تخت های روان کرده بودند. به اقبال شاه جوانبخت هیچ ترسی به خود راه ندادم و از آن دشت نبرد، دمار برآوردم. چهل روز پیوسته می جنگیدیم، طوری که گویی دنیا بر آنها تنگ شده بود. همه پادشاهان کشورها و دارای تاج و تخت پادشاهی بودند. در میان دو کوه کنار مرغزار و دشت از زیادی خون و کشته ها نمی شد گذشت. تا چهل فرسنگ زمین آنجا از خون گل آلود بود. اگر همچنان از اقبال دیرباز شهریار بگویم نامه دراز می شود. تمام پادشاهانی را که خود بندگان بسیاری دارند از پشت پیل ها با خم کمند گرفتم. حال آنها را به همراه هدیه ها و گوهرهای بی شمار نزد شاه فرستادم و خود عزم رفتن به سوی گنگ دارم تا شاید گروی زره به دم گرز من بیاید. همه ی زبان ها دعاگوی تو باشند و آسمان گردان زیر پای تو قرار گیرد."وقتی نامه را مهر کرد، آن را به دست فریبرز پهلوان فرخ نژاد داد. فریبرز نیز به همراه خاقان چین و پیل و سه هزار فرستاده آماده ی رفتن از آن دشت نبرد شدند. فریبرز پسر کاووس با شادی رفت و باشتاب خود را نزد کیخسرو رساند. پهلوان پیلتن و بزرگان و دیگر پهلوانان سپاه تا مسافتی با او رفتند. آنگاه رستم برای وداع او را در آغوش گرفت و فریبرز شروع به گریه کرد. سپس از آنجا به سوی لشکر آمد و وقتی زلف های مجعد شب پدیدار شد، همه نام آوران فرخنده نهاد به بزم نشستند و بعد از آن هر یک با کام دل به آرامگاه خود رفتند. وقتی دوباره خورشید با پرتوهای طلایی خود پدیدار شد، همان موقع از سراپرده ی فرماندهی خروش کرنا برآمد. تهمتن آماده ی تاختن شد و بر رخش کوه پیکرش نشست و امر کرد تا آذوقه برداشتند و قدم در آن راه دشوار گذاشتند و راه دراز بیابان را در پیش گرفتند. سپاهی جنگجو مشغول راهپیمایی شدند.رستم به توس و گودرز و گیو گفت: "ای نام آوران و مردان پهلوان این بار که وارد جنگ شَوَم، کار بر بداندیشان تنگ خواهد شد. چه کسی می دانست که این مرد سندی چاره گر این همه سپاه از چین و سقلاب و هند می آورد؟ من چنان روح او را مست و بیهوش و جسمش را خاک گور سیاوش می کنم که دیگر از هند و سقلاب و شنگان و چین هیچ کس او را نستاید."طبل جنگ به صدا درآمد و از آن دشت گرد و غباری برخاست. آسمان پر از گرد و غبار و زمین پر از مردان شد. گفت و گوی آن نام آوران جنگجو به ابرها می رسید. از آن دشت نبردی که از انبوه کشته ها سیاه شده بود، دو منزل پیمودند تا اینکه بیشه ای دیدند و در آنجا فرود آمدند. تمام آن سرزمین از انبوه سپاهیان سیاه شده بود. مدتی در آن بیشه ماندند تا سپاه از رنج راه آسوده شد. همی بود با رامش و می به دستیکی شاد و خرم دگر خفته مستفرستاده آمد زهر مهتری ز هر نامداری و هر کشوریبسی هدیه و باژ و چندی نثارببردند بر رستم نامداربرگردان به نثر: سیدعلی شاهری@tahtemahal

