شعر زرویی نصرآباد برای حضرت عباس(ع): «فدای همت مردی که داد آخر دست»ابوالفضل زرویی نصرآباد را اغلب ب…
انتشار: 2026/06/23 21:03 UTC
شعر زرویی نصرآباد برای حضرت عباس(ع): «فدای همت مردی که داد آخر دست»ابوالفضل زرویی نصرآباد را اغلب به عنوان شاعر طنز پرداز میشناشند، اما دغدغههای مذهبی و جدی او باعث شده که سرودههای آیینی او نیز پرمخاطب باشد.۰۱ آبان ۱۳۹۴ - ۱۵:۰۳ فرهنگی ادبیات و نشر دین ، قرآن و اندیشه نظرات به گزارش خبرگزاری تسنیم، ابوالفضل زرویی نصرآباد از شاعران و طنزپردازان مطرح است که چشم امید کیومرث ثامنی در طنز به او بوده و استاد گرمارودی او را عبید زاکانی معاصر نامیده است. او یک شاعر آئینی زبردست هم هست و در وصف دلاوریهای حضرت عباس(ع) شعری سروده است.کارنامهاش، او را به عنوان یک طنزپرداز مطرح اثبات میکند. اما وجه دیگری از فعالیتهای این شاعر طنزپرداز نیز قابل چشمپوشی نیست و آن دغدغههای مذهبی و جدی ابوالفضل زرویی است؛ او در کتاب «ماه به روایت آه» به بازنویسی زندگی حضرت ابوالفضل العباس پرداخته است. همچنین اشعاری در این حوزه از وی موجود است که با فخامت هرچه تمامتر، سروده شده است و او را یک شاعر آیینی جدی عنوان میکند. از این جمله، شعری است در وصف دلاوریهای حضرت عباس علیه السلام، که به مناسبت نهمین روز از ایام محرم، که در ادامه میخوانید:شراره میکشدم آتش از قلم در دستبگو چگونه توان برد سوی دفتر دست؟قلم که عود نبود، آخر این چه خاصیتی استکه با نوشتن نامت شود معطر دست؟حدیث حُسن تو را نور میبرد بر دوششکوه نام تو را حور میبرد بر دستچنین به آب زدن، امتحان غیرت بودوگرنه بود شما را به آب کوثر دستچو دست برد به تیغ، آسمانیان گفتند:به ذوالفقار مگر برده است حیدر دست؟برای آنکه بیفتد به کار یار، گرهطناب شد فلک و دشت شد سراسر دستچو فتنه موج زد از هر کران و راهش بستشد اسب، کشتی و آن دشت، بَحر و لنگر دستبریده باد دو دستی که با امید امانبه روز واقعه بردارد از برادر دستفرشته گفت: بینداز دست و دوست بگیرچنین معاملهای داده است کمتر دستصنوبری تو و سروی، به دست حاجت نیستنزیبد آخر بر قامت صنوبر دستچو شیر، طعمه به دندان گرفت و دست افتادبه حمل طعمه نیاید به کار، دیگر دستگرفت تا که به دندان، ابوالفضایل مشکبه اتفاق به دندان گرفت لشکر دستهوای ماندن و بردن به خیمه، آبِ زلالاگر نداشت، چه اندیشه داشت در سر، دست؟مگر نیامدنِ دست از خجالت بودکه تر نشد لب اطفال خیل و شد تر، دستبه خون چو جعفر طیار بال و پر میزدشنیده بود: شود بال، روز محشر، دستحکایت تو به امالبنین که خواهد گفتوزین حدیث، چه حالی دهد به مادر دست؟به همدلی، همه کس دست میدهد اولفدای همت مردی که داد آخر دستدر آن سموم خزان آنقدر عجیب نبودکه از وجود گلی چون تو گشت پرپر دستبه پایبوس تو آیم به سر، به گوشهی چشمجواز طوف و زیارت دهد مرا گر دستنه احتمال صبوری دهد پیاپی پاینه افتخار زیارت دهد مکرر دست***به حکم شاه دل ای خواجه، خشت جان بگذارز پیک یار چه سرباز میزنی هر دست؟به دوست هر چه دهد، اهل دل نگیرد بازحریف عشق چنین میدهد به دلبر دستانتهای پیام/


