📚 #داستان_شب ▪️هوا رو به تاریکی میرفت. بادِ بیابان، خاک داغ را به چهرهها میپاشید و صدای نفسهای…
انتشار: 2026/06/18 20:01 UTC
📚 #داستان_شب ▪️هوا رو به تاریکی میرفت. بادِ بیابان، خاک داغ را به چهرهها میپاشید و صدای نفسهای بیقرار از خیمهها بلند بود.▪️در گوشهای از خیمه، دختری کوچک کنار مشک خالی نشسته بود.رقیه بود؛ دختر خردسال امام حسین. دست کوچکش را روی دهانه مشک گذاشته بود و با کنجکاوی کودکانهای، به درون آن نگاه میکرد.▪️سکینه کنارش آمد و گفت:«آب نیست خواهرم...»رقیه آهسته گفت:«میدونم. فقط... میخوام ببینم چرا صدای آب نمیاد...»دل سکینه لرزید. دست او را گرفت و به آغوش کشید.▪️آن شب، امام حسین از کنار خیمهها میگذشت. با هر صدای نالهای، قلبش آتش میگرفت. وقتی به خیمه بچهها رسید، رقیه دوید و خودش را در آغوشش انداخت.▪️با لحن بچگانه گفت:«بابا... اگه عمو عباس بره آب بیاره، اول به من میدی؟»حسین (ع) لبخندی زد. صورت دخترش را بوسید و گفت:«تو عزیز دلمی رقیهجان... اما هنوز صبر کن. آب امانت خداست، باید با اجازهاش برسه.»▪️رقیه سرش را روی زانوی پدر گذاشت. خسته بود، ولی خوابش نمیآمد. با انگشتان کوچکش، دست حسین (ع) را گرفت و آهسته گفت:«بابا... دیگه منو تنها نمیذاری؟»▪️حسین (ع) نفس عمیقی کشید. دستی بر موهای دخترش کشید و گفت:«رقیهجان... همیشه با توام. حتی اگه من نباشم، دعام همیشه همراهته.»▪️رقیه چیزی نگفت. چشمهایش را بست. کمی بعد، خوابش برد؛ همانطور که انگشتان کوچکش هنوز دستان پدر را گرفته بود.▪️روز دهم، در عصر عاشورا داغی در دل این دخترک کوچک کاشت...و شعلهاش تا خرابهی شام هم رسید.در خرابه، رقیه باز هم شبها از خواب میپرید. میگفت:«بابامو بیارین... فقط یه بار... دلم براش تنگ شده...»▪️و وقتی سر بریدهی پدر را در طشت آوردند، آن دختر سهساله، دیگر چیزی نگفت...فقط خودش را به طشت رساند. خم شد. لبهایش را روی لبهای پدر گذاشت...و آرام، برای همیشه، ساکت شد.📚هرشب یک داستان زیبا و آموزنده از 👇➖➖➖➖➖➖➖➖➖📲 @tarigh_net #گروه_طریق

