📚 #داستان_شب ▪️صبح، آفتاب هنوز از افق بالا نیامده بود که صدای پای اسبها بلند شد.اردوی عمر سعد، آرا…
انتشار: 2026/06/23 20:02 UTC
📚 #داستان_شب ▪️صبح، آفتاب هنوز از افق بالا نیامده بود که صدای پای اسبها بلند شد.اردوی عمر سعد، آرایش جنگ گرفت.زمزمهای در خیمهها پیچید: «قرار است امشب، کار را تمام کنند.»▪️دلها لرزید.اما چشمها به یکسو برگشت: عباس کجاست؟عباس در میان خیمهها قدم میزد.دست به قبضه شمشیر، گاهی ایستاده کنار مشک، گاهی خمشده کنار کودک تشنه.▪️سکینه، آرام آمد. لبها ترک خورده، صدایش ضعیف:«عموجان...تشنه ام »▪️عباس خم شد. نگاهش مهربان بود.چیزی نگفت. فقط سرِ سکینه را بوسید.و بعد، نگاهش افتاد به دستان خالی، مشک خالی، فرات دور.▪️ظهر، شمر با نامه آمد.فریاد زد: «عباس! برای تو اماننامه آوردهام. به حسین پشت کن، جانت را نگهدار.»▪️عباس، بیدرنگ، بیتردید، فقط یک جمله گفت:«خدا لعنتت کند، تو امان میآوری برای من؟... و حسین بیپناه بماند؟!»شمر رفت.و عباس ماند.▪️غروب که شد، امام حسین او را صدا زد.گفت: «برادرم... برو، از آنها مهلتی بگیر. امشب را میخواهم برای نماز، برای راز، برای وداع.»عباس رفت، حرف زد، مهلت گرفت.و بازگشت، در حالی که دلش هزار تکه شده بود.▪️شب که آمد، عباس دیگر نخوابید.کنار خیمه ایستاد، شمشیر را تیز کرد، مشک را با دست نوازش کرد.کسی نپرسید چرا نخوابیدی، چون همه میدانستند:این آخرین شبِ بودنِ عباس است.▪️او ماند، تا خیمهها بخوابند.ماند، تا زینب هنوز دلگرم باشد.و ماند، تا سکینه احساس امنیت کند.فردا، او دیگر نمیماند.📚هرشب یک داستان زیبا و آموزنده از 👇➖➖➖➖➖➖➖➖➖📲 @tarigh_net #گروه_طریق



