زندهباد کما!حالا دیگر نمیدانم که از کی تا حالا این اینترنت نیمبند، بیش از قبل وصل است. تقریباً ه…
انتشار: 2026/06/25 19:09 UTC
زندهباد کما!حالا دیگر نمیدانم که از کی تا حالا این اینترنت نیمبند، بیش از قبل وصل است. تقریباً هر روز به کارهایی فکر می کنم که وقتی اینترنت کاملاً قطع بود، میخواستم انجام بدهم. همان خردهکارهایی که فکر میکردم به کار و زندگی وصلم خواهند کرد. اما ذهنم و دستم یاری نمیکنند. نمیدانم آنها من را پس میزنند یا من آنها را.یک روز، احتمالاً بهمن، بین کشتار دی و جنگ اسفند، یکی از دوستان مهاجرم پیام داد که اینترنت شما که قطع شد، من هم گیر افتاده بودم، اما بیش از همه به تو فکر کردم که همهی کار و زندگیات به اینترنت وصل است.تا قبل از این اوضاع هم خیلی وقتها غمگین و افسرده بودم و هنوز هم به خودم حق میدهم. بابت دیدهنشدن، بابت دویدنهای نشسته و نرسیدنهای یک پرندهی کوتاهپرواز پرشکسته.اما حالا بیش از شش ماه است که هیچم. اینترنت که قطع شد، جریان کار و زندگیام هم قطع شد. این در حالی بود که این بلا انگار فقط با این شدت سر من آمد. هر طرف را نگاه میکردم، زندگی، امید، هدف، آینده، جریان داشت و گاهی حتی از ظرف زندگی طرف سر میرفت.من؟ باور نمیکردم که اینهمه زنده بمانم، بی کار، بی یار، بی اینترنت، بی زندگی. اما متأسفانه تا نفسی میآید و میرود در شمار زندگانی و دفن نمیشوی.حالا که ظاهراً زنده مانده بودم، باید یکجور سرم را شیره میمالیدم. به برکت بیماری ظاهراً موقتی که پایم را به بیمارستان کشاند، با خودم گفتم بیا فکر کنیم شش ماه در کما، در آیسییو، روی تخت بستری بودهای.فقط از آدم دممرگ نمیشود انتظار داشت کاری کرده باشد. فقط آدمی که دم مرگ میافتد از خودش هیچ انتظاری ندارد. گلدرشت کارهایی که برای برگشت به زندگی کردم، این بود که جمعهی هفتهی پیش، در آخرین دقایق ممکن، خودم را رساندم به آن کارگاه فلسفه. چند ساعت نفس کشیدم و فکر کردم از کما در خواهم آمد. اما متأسفانه دوباره رفتم توی کما. حالا باید بگویم که قبلاً بهتر بود. خدا را شکر، توی باتلاق فرو میرفتم، از نردبان میافتادم، اما کما از همهچیز دردناکتر است. توی باتلاق که باشی، انتظار دارند به تقلا و تمنا خودت را بیرون بکشی از کثافتی که در آن گیر افتادهای. اما خوشا کما! که هیچکس هیچ انتظاری ندارد. حتی جان نداری بگویی میخواهم زنده بمانم یا نمیخواهم و برای کسی هم اهمیتی ندارد. توی کما همه دست از سرت برمیدارند. دیگر همه قطع امید کردهاند. کسی به زندهبودنت اهمیت نمیدهد و همه منتظرند که روزگار ضربهی آخر را محکمتر بزند و آدمها بگویند هم خودش راحت شد، هم ما. پس زندهباد کما! که روح و جان خستهام دیگر توان بازگشت به آن زندگی بیهودهی یک آدم مردهی دفننشده را ندارد. بله، زنده باد کما!#ناگهاننوشت