نشستهام به روبهرو نگاه میکنم.Coffee and more. توی ذهنم مرور میکنم کافی اند کوفت! اعصاب ندارم، ا…
انتشار: 2026/07/02 09:14 UTC
نشستهام به روبهرو نگاه میکنم.Coffee and more. توی ذهنم مرور میکنم کافی اند کوفت! اعصاب ندارم، از شدت ذوقزدگی حتی. چقدر دورافتادهام از همهچیز که یک حرکت ساده و کوچک تا سرحد مرگ ذوقزدهام میکند؟ به کافه فکر میکنم. به کلمه. به کافهچی. به خودم. به فحشهای کافدار حتی. با خودم میگویم کاش کارم کوفت و کافه بود، اما با کلمه نبود.یاد روزهایی میافتم که قصد داشتم کارها و کلمهها را رها کنم و بروم سمت دنیای بیمه. غم عالم نشست روی دلم و در نهایت نرفتم. اشتباه کردم؟ نمیدانم. یادم میآید که بعد از آن در دنیای کلمات اتفاقات دلخواهی رقم زدم. حالا اما... نمیدانم. آنچه روانم را آرام میکرد، دیگر کفاف نمیدهد و همین، همهچیز را به هم میریزد.اضطراب دارم، خوشحالم، ذوق دارم و زندهام. کاش آن دو مرد، از کنار پریز برق بلند شوند! روی بیلبورد سمت چپ نوشتهاند: «این بود زندگی...»، نمایشی که ساعت شش و نیم شروع میشود و به نظر میرسد که تماشایی باشد. «وجودم بی تو یخ بسته، بتاب! سردم... زمستونم» توی مغزم پخش میشود. فعلاً پناه بر گوگوش از اینهمه حال نامعلوم و ناآرام تا بعد.