موقعیتهایی در زندگی ما پیش میآیند که هرچقدر هم زمان بگذرد، خاطرهشان از ذهن پاک نمیشود.در پرواز…
انتشار: 2026/07/13 17:41 UTC
موقعیتهایی در زندگی ما پیش میآیند که هرچقدر هم زمان بگذرد، خاطرهشان از ذهن پاک نمیشود.در پرواز بین المللی به سمت فرودگاه هیترو لندن بودم. هواپیما یک ایرباس A320 کوچک بود. در ابتدا همهچیز مثل یک سفر عادی به نظر میرسید؛ یا حداقل همه ما اینطور فکر میکردیم. اما...حدود نیم ساعت پس از برخاستن هواپیما، این هواپیمای کوچک تبدیل شد به صحنهای از نبرد بین مرگ و زندگی.من در بخش اکونومی نشسته بودم که ناگهان یکی از مسافرانی که در ردیف موازی من نشسته بود، دستش را روی قفسه سینهاش گذاشت و با صدایی پریشان گفت:«نمیتوانم نفس بکشم... دارم میمیرم...»سپس روی کف هواپیما افتاد و کاملاً بیهوش شد.چند ثانیه سکوت همهجا را فرا گرفت، سپس خدمه پرواز با سرعت و حرفهایگری وارد عمل شدند. کپسول اکسیژن را آوردند و با آرامش و دقت وضعیت را مدیریت کردند. بعد صدایی را شنیدیم که همه منتظرش بودیم:«آیا پزشکی در هواپیما حضور دارد؟»یک پزشک سودانی داوطلب شد و تلاش کرد کمک کند، اما کمک او کافی نبود؛ شاید چون قبلاً با چنین شرایطی مواجه نشده بود.و سپس او آمد... فرشتهای یا بهتر بگویم، فرستادهای از سوی خدا...یک خانم با چهرهای اصیل خاورمیانه ی، که در بخش بیزینس کلاس نشسته بود.او فوراً صندلی خود را ترک کرد و بیش از دو ساعت کنار بیمار که روی زمین بین مرگ و زندگی افتاده بود، زانو زد. من شاهد اتفاقاتی بودم که حتی بزرگترین کارگردانان سینما هم نمیتوانند تصور کنند!او از آن لحظه دیگر فقط یک پزشک نبود... بلکه فرمانده نبرد برای نجات یک انسان شده بود.در کنار تمام مسافران، شاهد اتفاقاتی فراتر از تصور بودم. این پزشک با اعتمادبهنفس و آرامش به خدمه پرواز دستور میداد و تجهیزات را یکییکی درخواست میکرد.برای اولین بار فهمیدم که کیف اورژانس هواپیما بسیار مجهزتر از چیزی است که تصور میکردم؛ شامل دستگاه فشارخون، تست قند خون، آنژیوکت، تجهیزات بررسی، لولههای بزرگ و بسیاری وسایل دیگر.او قند خون بیمار را بررسی کرد، اکسیژن را تنظیم کرد، از تجهیزات استفاده کرد و گروهی از دانشجویان پزشکی حاضر در هواپیما را که میخواستند کمک کنند، هدایت کرد.سپس برای بیمار آنژیوکت گذاشت، سرم وصل کرد و لحظهبهلحظه تغییرات وضعیت او را زیر نظر گرفت.هر بار که تلاش میکردیم بیمار را روی یکی از صندلیها بنشانیم، دوباره بیهوش میشد و با تمام وزنش سقوط میکرد. دستش را میگرفتم و احساس میکردم دستش مانند یک جسم بیجان «سر میخورد»...اما ان خانم پزشک تسلیم نشد.یک ساعت گذشت...و بعد یک ساعت دیگر...او همچنان روی کف هواپیما نشسته بود؛ نه به صندلی بیزینسی که هزینهاش را پرداخت کرده بود فکر میکرد، نه به راحتی خودش و نه به خستگیاش.تنها چیزی که مقابل چشمانش میدید...یک انسان بود که نباید میمرد.و در نهایت...نشانههای حیات کمکم شروع کردند به بازگشت.سپس او وارد کابین خلبان شد و با خلبان هماهنگ کرد تا پس از فرود، آمبولانس فوراً منتظر بیمار باشد. وضعیت بیمار و نیازهای تیم پزشکی روی زمین را برای آنها توضیح داد.بحران تمام شد و همه ما با خوشحالی نفس راحتی کشیدیم، اما یک سؤال همچنان ذهنم را مشغول کرده است:آیا کسی خواهد فهمید این خانم چه کاری انجام داد؟متأسفانه نام او را نمیدانم. نمیدانم در کجا زندگی میکند یا این که آیا مقیم انگلستان هست. تنها چیزی که به یاد دارم این است که لباس مشکی عزا پوشیده بود و احتمالاً شرایط سختی را پشت سر میگذاشت.اما از یک چیز مطمئنم...من دیروز یک قهرمان واقعی دیدم.در زمانی که بسیاری به دنبال شهرت هستند، این پزشک قهرمانی واقعی را در سکوت انجام داد؛ دور از دوربینها و تشویقها.امیدوارم آن شرکت هواپیمایی، این پزشک را پیدا کند و افتخاری را که شایسته آن است به او تقدیم کند.ما باید چنین انسانهایی را معرفی کنیم.کشورها فقط توسط فوتبالیستها یا افراد مشهور ساخته نمیشوند...کشورها توسط انسانهای گمنامی هم ساخته میشوند که با تمام وجود وظیفه خود را انجام میدهند، جان یک انسان را نجات میدهند و سپس به صندلی خود بازمیگردند، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.به پزشک ناشناس...اگر روزی این کلمات به تو رسید، بدان که تمام کسانی که در آن سفر حضور داشتند، به تو احترام میگذارند. تو باعث شدی همه ما افتخار کنیم که هنوز انسانیت زنده است...متشکریم...🚩🚩@TebeAtfal


