آهی کشید و از قلمدانش قلم را چیدتانیمه نی را درون خون جوهر زدلیقه فشرد وتادهان شیشه رنگی شدانگشت شس…
انتشار: 2026/07/13 18:16 UTC
آهی کشید و از قلمدانش قلم را چیدتانیمه نی را درون خون جوهر زدلیقه فشرد وتادهان شیشه رنگی شدانگشت شستش درگلوی خشک دفتر زدحالش بهم می خورد واحوال مرکّب هماینروزها هرجا که ردّی از قلم می دیدسرگیجه می آمد سراغ چار دیوارشهرجا دوات شیشه ای را شکل غَم می دیدپژمردگی هایش کنار دامنش می ریختبا لرزشی که روی چالِ چانه گاهش بودهر حرف مادر بهمنی میشد به موهایشچِل سالگی تعبیر دنیای سیاهش بودمادر که عمرش پشت پای پنجره می ریختباسر جهازش آینه مشغول تمکین بوداصلا خیال بادبادک را نمی فهمیدازحس پروازی که دخترداشت غمگین بودمی گفت ازبختت که خوابیده ست می ترسممثل خوره دلشوره ای افتاده بر جانمخطّاطی تو مثل برّه می چرد عُمرمچون سنجدِ وحشی به زیر پایِ طوفانمقدر پَشیزی هم نمی ارزد هُنرهایتزن های خوب عطر فسنجان می دهند و نانجای همین دیوانگی ها کاش زن بودی پابند خانه بودی وهم صُحبت فنجانمشغول تَلقین مُرکب شدحواسش ریخت گلبرگهای یائسه بر روی دامن بودکاغذ مُچاله شد کنار میز تحریرشچِل سالگی در آینه پاییز این زن بودآرام لای دفترش رابست ویک گوشهمثل تمام شعرهایش در سکوتی سردهرچند معنای هنر را خوب می فهمیدپروانه شدخشکید لای دفترش از دردشکل فسیلِ یک زن از دوران نوزائی در استخوانِ پوکش انواع جراحت دیداین زن به نام زندگی آرام می میردوقتی که از پیکارِ دنیا زخم وحسرت چید#مهتاب_خسروی🏵❌ @Todelii ❌🏵
