مشتِ گرهکردههمه چیزدر آتشنامش را جا گذاشت...باد،خاکستر رادر کوچههای خاموش میگرداندو سکوت،سنگینت…
انتشار: 2026/07/06 14:12 UTC
مشتِ گرهکردههمه چیزدر آتشنامش را جا گذاشت...باد،خاکستر رادر کوچههای خاموش میگرداندو سکوت،سنگینتر از همیشهبر شانههای شهر نشسته بود.کسی آرام گفت:«چه مانده است؟»چشمهامیان دودبه دنبال نشانی میگشتند؛نشانی از ایستادن،از باور،از انسانی کهتا آخرین لحظهبا آرمانش زندگی کرد.و آنگاه،در میانِ ویرانی،تنهامُشتی گرهکردهپیدا بود...نه دستی برای وداع،نه دستی از سرِ التماس؛مُشتیکه هنوزبه عهد خویش وفادار مانده بود.انگارتمامِ واژههای ناتمام،تمامِ فریادهای فروخورده،تمامِ رؤیاهای نیمهتمامدر همان مشتجمع شده بودند.زمان،از کنار آنآهسته عبور میکرد؛گویی نمیخواستحرمتِ آن سکوت را بشکند.مردان خدا میروند،اما باورشاندر هیاهوی روزگارگم نمیشود.گاهییک نگاه میماند،گاهییک لبخند،و گاهیتنهامُشتی گرهکرده...مُشتیکه روایتِ استقامت است؛روایتِ انسانیکه جسمشدر خاک آرام گرفت،اما ارادهاشدر دلِ تاریخبه راه خود ادامه می دهد.و شایدسالها بعد،وقتی کسیاز آن روزها بپرسد،پاسخ،نه یک تصویر بلند،که همین یک قاب باشد:«در میانِ دود و خاموشی،مُشتی گرهکردههنوز ایستاده بود.» شاعر: دکتر فاطمه پورحاجی، عضو هیات علمی دانشگاه علوم پزشکی تربت حیدریه--------------------------------------------------------#مفدا_تربت_حیدریه 📲 بـله | 📲ایــتا | 🌐 سایت🔵@torbatheydariyeh_mefda




