@torraanjj🪻«شما منتظری اون یکی لنگه کفش هم بیفته!» بذار با یه داستان کوتاه منظورم رو روشنتر کنم.یه…
انتشار: 2026/06/18 20:55 UTC
@torraanjj🪻«شما منتظری اون یکی لنگه کفش هم بیفته!» بذار با یه داستان کوتاه منظورم رو روشنتر کنم.یه روزی مردی وارد یه مهمونخونه میشه و برای یه شب اتاقی اجاره میکنه. صاحب مهمونخونه قبل از اینکه کلید رو بهش بده میگه: فقط یه خواهش دارم. مسافری که اتاق بغلی رو گرفته خواب خیلی سبکی داره، لطفا سر و صدا نکن.مرد قبول میکنه و میره توی اتاقش. آخر شب وقتی میخواد بخوابه شروع میکنه لباسهاش رو دربیاره. موقع درآوردن کفشها، یکی از کفشها از دستش در میره و با صدای بلندی میافته روی زمین. همون لحظه میفهمه خرابکاری کرده. برای همین کفش دوم رو خیلی آروم درمیاره، بیصدا میذاره کنار تخت و میگیره میخوابه. حدود یه ساعت بعد با صدای مشت و لگد به دیوار از خواب میپره. همسایه اتاق کناری با عصبانیت داد میزنه: پس اون یکی لنگه کفش کی میافته؟!مشکل اون مرد صدای کفش اول نبود. مشکلش انتظار کفش دوم بود. یه ساعت کامل بیدار مونده بود، نه به خاطر اتفاقی که افتاده بود، بلکه به خاطر اتفاقی که فکر میکرد قراره بیفته. راستش روایت شما منو یاد همین داستان انداخت.انگار یه بخشی از وجودت نشسته و منتظره اون یکی لنگه کفش هم بالاخره بیفته. منتظری یه روز این آقا سرد بشه. منتظری علاقهاش کم بشه. منتظری فاصله بگیره. منتظری ناامیدت کنه. منتظری ترکت کنه. منتظری همون اتفاقی بیفته که قبلا یه جایی توی زندگیت بارها و بارها افتاده. و تا وقتی اون کفش دوم نیفتاده، ذهنت آروم نمیگیره.اما نکته مهم اینجاست که خیلی وقتها ما از رها شدن نمیترسیم، ما به رها شدن عادت کردیم. بین این دوتا فرق خیلی بزرگی وجود داره.اگه یه آدمی سالهای زیادی از زندگیش رو توی فضایی گذرونده باشه که عشق ناپایدار بوده، توجه موقتی بوده، آدمها یه روز بودن و یه روز نبودن، کمکم ذهنش یاد میگیره که این وضعیت رو طبیعی بدونه. نه اینکه دوستش داشته باشه. نه اینکه ازش لذت ببره. فقط میشناسدش.و انسانها معمولا به سمت چیزهای آشنا کشیده میشن، حتی وقتی اون چیزها دردناک باشن. برای همین بعضی آدمها با اینکه از رها شدن زخم خوردن، باز هم ناخودآگاه جذب آدمهایی میشن که احتمال رها کردنشون زیاده. چرا؟چون اونجا همهچیز آشناست. قوانین بازی رو بلدن. بلدن چطور نگران بشن. بلدن چطور منتظر بمونن. بلدن چطور خودشون رو برای ناامیدی آماده کنن. رهاشدگی براشون دردناکه، ولی غریبه نیست. درحالیکه ثبات براشون غریبه است. حمایت غریبه است. قابل اعتماد بودن غریبه است. شفافیت هم براشون غریبه است.اینکه یکی امروز دوستت داشته باشه و فردا هم همونقدر دوستت داشته باشه، برای بعضی آدمها از هر چیزی عجیبتره! و اینجا یه واقعیت تلخ خودش رو نشون میده؛ ذهن انسان همیشه بین «خوب» و «بد» انتخاب نمیکنه، خیلی وقتها بین «آشنا» و «ناآشنا» انتخاب میکنه. برای همین گاهی وقتی کنار یه آدم سالم و قابل اطمینان قرار میگیری، به جای آرامش گرفتن مضطرب میشی. مدام دنبال نشونه میگردی. مدام رابطه رو زیر و رو میکنی. مدام پیامها رو تحلیل میکنی. مدام لحن صداش رو بررسی میکنی. مدام از خودت میپرسی: حتما یه جای کار میلنگه. چرا همهچی انقدر آرومه؟ کی قراره اوضاع خراب بشه؟ و اون یکی لنگه کفش کی میافته؟!نه چون واقعا اتفاقی داره میافته بلکه چون ذهن تو هنوز به امنیت عادت نکرده. چون برای یه آدمی که سالها توی بیثباتی زندگی کرده، امنیت اولش شبیه آرامش نیست؛ شبیه ابهامه. شبیه گم شدن توی یه کشور غریبه است. انگار وارد جایی شدی که زبانش رو بلد نیستی. هیچکدوم از تابلوهایی که همیشه باهاشون راهت رو پیدا میکردی وجود ندارن.و عجیب اینجاست که همین آرامش میتونه برای یه آدم زخمخورده، ترسناک باشه. چون هرچقدر هم دنیای قبلی مزخرف بوده باشه، حداقل میشناختش. حداقل میدونست آخر داستان قراره چی بشه. حداقل میدونست از کجا قراره ضربه بخوره. اما اینجا نمیدونه. اینجا شاید قرار نباشه کسی ترکش کنه. اینجا شاید قرار نباشه کسی ناامیدش کنه. اینجا شاید قرار نباشه کسی بهش خیانت کنه. اینجا شاید اصلا اون یکی لنگه کفش هیچوقت به زمین نخوره!و این برای کسی که تمام عمرش منتظر صدای سقوط بوده، باورکردنی نیست.حالا بر گردیم به شما: من فکر نمیکنم مشکل اصلی شما این آقا باشه. مشکل اصلی اینه که یه بخش زخمی از وجودت هنوز باور نکرده که ممکنه این بار داستان فرق داشته باشه. هنوز باور نکرده که همه آدمها شبیه پدرت نیستن. همه آدمها شبیه مردهایی که قبلا آزارت دادن نیستن. همه رابطهها قرار نیست به همون جهنمی ختم بشن که قبلا تجربه کردی. و تا وقتی این بخش زخمی درمان نشه، حتی اگر بهترین آدم دنیا هم کنارت باشه، ذهنت باز دنبال صدای اون کفش دوم میگرده.@torraanjj🪻