#التماس_تفکر حکایت موش و گربههای دربارروزی موشها نزد پادشاه خود رفتند و گفتند:«ای پادشاه، ما از د…
انتشار: 2026/07/05 02:10 UTC
#التماس_تفکر حکایت موش و گربههای دربارروزی موشها نزد پادشاه خود رفتند و گفتند:«ای پادشاه، ما از دست گربهها امان نداریم! شب و روز در کمیناند. خانههایمان را ویران کردهاند، فرزندانمان را خوردهاند، و زندگی بر ما سخت شده.»پادشاه گفت:«غم مخورید! من فرمان میدهم تا گربهها را یا تبعید کنند یا به خدمت شما درآورند.»فردای آن روز فرمانی صادر شد: «از این پس، گربهها محافظ موشها خواهند بود.»موشها خوشحال شدند. اما طولی نکشید که دیدند همان گربههایی که قبلاً در سایه شکار میکردند، حالا با حکم قانونی، آشکارا و بیشرمانه هرچه میخواهند میخورند، و کسی هم جلودارشان نیست.موشها دوباره نزد پادشاه رفتند و گفتند:«ای پادشاه، اوضاع بدتر شد!»پادشاه گفت:«ساکت باشید! اکنون همهچیز قانونیست!»گاه ظلم، وقتی رنگ قانون بگیرد، از خود ظلم هم خطرناکتر میشود.#این_حکایت_چقدر_بر_دلسوزان_جامعه_ی_انسانی_آشناست! @towzlunews

