امروز سوار یه اسنپ شدم که قرار بود فقط من رو به مقصد برسونه… اما چیزی که دیدم، تا ساعت ها از ذهنم ب…
انتشار: 2026/08/25 20:07 UTCدریافت: 2026/08/26 05:50 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/26 05:50 UTC
امروز سوار یه اسنپ شدم که قرار بود فقط من رو به مقصد برسونه… اما چیزی که دیدم، تا ساعت ها از ذهنم بیرون نرفت.راننده یک آهنگ قدیمی و غمگین گذاشته بود؛ آهنگی که انگار حرف دلش رو میزد. و تمام مسیر… گریه کرد. نه حرف زد، نه چیزی توضیح داد؛ فقط رانندگی میکرد و اشک میریخت…ما هیچوقت نمیفهمیم آدمهایی که هر روز از کنارمون رد میشن، چه باری را با خودشون حمل میکنند. شاید همین مردی که پشت فرمون نشسته، شبها برای خانوادهاش قویترین آدم دنیاست… اما امروز، جایی بین یک آهنگ و خاطراتش، دیگه نتونست خودش را نگه داره.با خودم فکر کردم… چی میشه که یک آدم به اینجا میرسه؟ چی میشه که یک مرد، با تمام آن تصویری که جامعه از «مرد بودن» ساخته، آنقدر دلش پر میشه که دیگر اشکهاش رو نمیتونه پنهان کنه؟شاید بعضی آدمها فقط خستهاند… نه از راه رفتن، از ادامه دادن.و شاید ما باید کمی بیشتر حواسمون به آدمهای اطرافمون باشه؛ به رانندهای که هر روز مسافر جابهجا میکنه، به فروشندهای که لبخند میزنه، به آدمی که میگه «خوبم»…چون خیلی وقتها پشت یه «خوبم»، یه دنیا حرف نگفته خوابیده.______📺👉 @twitirani

