بالاخره ارشیو رضا عبدو رو گرفتممیفروشم 💀
انتشار: 2026/08/04 12:06 UTCدریافت: 2026/08/16 13:45 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/16 13:45 UTC
بالاخره ارشیو رضا عبدو رو گرفتممیفروشم 💀
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 1 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — هنر و دیوانگی •
بچه ها من یه دوره نقاشی با پاستل روغنی و تکنیک هاش خریدم، و برامرو دو تا اکانت فعال شدهاکانت دومو میفروشم با قیمت کمتر :@Pieofthecake
بچه ها، اینایی که تو چنل شخصیم میذارم رو هم اینجا به اشتراک میذارمواقعیت من، این هارو از زبان خود مارینا آبرامویچ مینویسم چون داخل کتابی که دارم میخونمنحوه روایت کمی فرق میکنهولی..خب قلم منه، چون یکم برای خودم این ها دردناکنبازنویسی میکنمشون
یکی از بهترین های زندگی ام ریلکه است ای زمین آیا همین را نمیخواستی؟ که در میان ما طلوع کنی کتابی به اسم نامه ها : تابستان 1926 سه نامه نگار، ریلکه - مارینا تسوتایوا - پاسترناک پس از سال های نامه نگاری عاشقانه، مارینا تقاضا میکند تا پاسترناک را ببیند،…مارینا تسوتایوای عزیزممن مارینا آبرامویچ هستمو در تمام مدت نوجوانی ام به دلیل اسم مشترکی که داشتیم، احساس غرور میکردمو یا شاید همبه دلیل تنهایی مشترکمان
مارینا آبرامویچیکی از بهترین های زندگی ام ریلکه استای زمین آیا همین را نمیخواستی؟که در میان ما طلوع کنی کتابی به اسم نامه ها : تابستان 1926سه نامه نگار، ریلکه - مارینا تسوتایوا - پاسترناکپس از سال های نامه نگاری عاشقانه، مارینا تقاضا میکند تا پاسترناک را ببیند، اما پاسترناک میلی به دیدار او ندارد، تا اینکه مارینا پس از زندانی شدن همسرش توسط کمونیست ها در روسیه، به فرانسه فرار میکند، اما به دلیل فقر زیاد پس از چهار سال تصمیم میگیرد که به روسیه بازگردد و قبل از بازگشتش، در ایستگاه راه آهن گار دو لیون، پاسترناک را میبیندبا مو هایی آشفته، چمدانی که از هم باز شده است، شلخته، هراسان، او را طلب میکند :پاسترناکهیچ کلمه ای بینشان رد و بدل نمیشود، تنها روی نیمکتی مینشینند و بعد پاسترناک چمدانش را با طناب میبندد و به بهانه خرید سیگار، می رود و دیگر باز نمیگرددچندی بعد، قبل از دیدارش با ریلکه، میفهمد که مرده است و به دلیل تنهایی و فقر زیادخودش را با همان طناب، به دار میآویزد
و آن زن، مادر نیمچه کمونیست من بود که پس از هربار تحمل رنج بنا به مرام اسپارتانی اش میگفت ( میتوانم درد را تحمل کنم ) بنا بر همین ها زیر کتک های او تمام تنم رو به سیاهی میرفت اما نباید صدایم در میآمد چون باید درد را تحمل میکردم درست شبیه به چیزی که او…مارینا آبرامویچ
زیبایی بی حد و حصر موهای بلند زنی که لختی آن از لای پتو پیداست، پدرم در جنگ، پس از حمله نازی ها، دانیکا را که یک سرگرد ارتش بود، لا به لای پتو ها پیدا کرد آن هم به دلیل زیبایی گیسوان رهای او که برخلاف چهره ی از حال رفته و تب کرده اش بوی زندگی میداد پدرم نجاتش…و آن زن، مادر نیمچه کمونیست من بود که پس از هربار تحمل رنج بنا به مرام اسپارتانی اش میگفت ( میتوانم درد را تحمل کنم ) بنا بر همین ها زیر کتک های او تمام تنم رو به سیاهی میرفتاما نباید صدایم در میآمدچون باید درد را تحمل میکردمدرست شبیه به چیزی که او می خواست
