
سپهرم. صدام کنین دوات.شعبه دیگری ندارم.
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تلاش دوباره برای گردآوری · اطمینان پایین · 20 نمونه پست · پوشش داده: 2026/08/11 تا 2026/08/24
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
هنوز مشاهدهٔ کافی برای امتیازدهی به این کانال وجود ندارد. هر امتیاز دستکم به ۱۴ روز پوشش و ۵ پست مشاهدهشده نیاز دارد؛ کمتر از آن حدس است، نه اندازهگیری.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-18 تا 2026-08-24
هر نیازی محترمه. اما بعضی نیازها باید اونقدر گرسنه بمونن تا بمیرن! یک مرگ محترمانه.
زمان میبره تا این خونه، خونه بشه.
میدونستم خیلی خیلی خیلی سخته. ولی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی سخت شد.
یادمه مهرناز میگفت شاید باورت نشه اما در سیسالگی هم میشه احساسات جدیدی رو تجربه کرد که تا قبل از این نمیدونستی توی جهان وجود دارن. چیزی فراتر از غم و شادی و خشم و... و حالا من در ۳۱ سالگی، موندم چه کنم با این همه ناشناخته.
جهانبینیم جوری داره زیر و رو میشه انگار یه بوکسور حرفهای گوشهی رینگ گیرم آورده و بارها و بارها به سر بدون محافظم مشت زده. مغزم داره توی سرم جابهجا میشه. دارم انسان بودن رو با تمام نقصها و معجزههاش میفهمم. میجنگم. با خودم. با دیگران. با محیطم و با سرنوشت.
دوست بریتیش داشتن اینطوریه که وقتی داره حرف میزنه همهش استرس دارم وقت Listening آیلتس بگذره و گزینههای درست رو رد کرده باشم. خب مرگ. سگ دنبالت کرده مگه.
من مطمئنم رئیسم شبیه یه اژدهای خاصه فقط نمیدونم اژدهای کدوم فیلم یا کارتون.
"عشق یه دختر با موهای سیاست،وقتی نشستی تا با ساکش بیاد..."
جایزه awkward مومنتترین لحظه امشب رو هم میدیم به لحظهای که مشتری کنارم گفت "سپهر جان؟" و من و دوسپسرش همزمان گفتیم جان؟
من پیروز این جنگم حتی اگه آرامش، در باختن باشه.
بله. ۳۱ سالگی کمی دیره برای تمام و کمال رسیدن به این باور که فقط خودتی و خودت. خودت باید بزنی دهن خودتو سرویس کنی و خودت باید دست خودت رو بگیری.
آرامش خونه رو توی آشوب کار پیدا کردم و این بده. این خیلی بده. بهش که فکر میکنم دلم میخواد توی محل کار بخوابم و برنگردم توی خونهای که تو رو نداره.
انقدر خستهم که اگه حضرت عزرائیل همین الان جلوم ظاهر شه در آغوشش میکشم.
آدمها مقصد نیستن، همسفرن.
مهاجرت آدمها رو عوض نمیکنه. مهاجرت آدمها رو میکشه و یه آدم جدید میذاره جاشون.
چرا شکر رو ترک کنم وقتی بخوای نخوای چند وقت دیگه You're gonna gimme some sugar؟
معنای زندگی باید چیزی بین درد و لذت باشه. نطفهی ما با لذت بسته میشه و با درد به دنیا میایم و عمر کوتاهمون میدون نبرد این دو مفهومه.
تاریکی اگه نبود، نور معنایی نداشت. ترس اگر نباشه، شجاعت چه معنایی داره؟
میشد زندگی رو با تموم سختیهاش دوست داشت اگر ایران، توی چنبرهی این مار سیاه نبود.