#داستان #قصه_واقعی #قصه_درد_ناک #تنهایی_نه_الله_با_من_است... قسمت ۲۴ آخر اینطوری شد که هر روز قبل…
انتشار: 2026/07/15 23:59 UTC
#داستان #قصه_واقعی #قصه_درد_ناک #تنهایی_نه_الله_با_من_است... قسمت ۲۴ آخر اینطوری شد که هر روز قبل مسجد یا بعد مسجد حتما یه سری به محمد میزدم بعضی وقتا نهار یا شام براش درست میکردم میبردم هر وقتم میرفتم بهم میگفت چرا میای؟ دیگه نیا... حرف هر روزش بود اما من میدونستم از ته دلش نبود تا کلا دیگه مطمئن شدم ، اونم یه روز نتونستم برم مسجد به محمدم سر نزدم، عصر ساعت 5 بهم زنگ زد گفت اتفاقی که افتاده که نیامدی؟ منم گفتم نه چه اتفاقی الحمدلله که هیچی نشده عمداً گفتم تو که همش میگفتی نیا منم گفتم دیگه بسه مزاحمت نمیشم برادر جان اونم هیچی نگفت و قطع کرد... اون روز مطمئن شدم یه جورایی رابطه مون مثل سابق شده منم همین برام کافی بود ، محمد پسر عاقلی بود و همیشه خواستار حق بود از اون طرف مهناز دوستم #ازدواج کرد با پسر عمویه فرشته. من و خواهرم بخاطر خانوادمون نتونستیم به عروسیش بریم اون روزم مثل روز های معمولی به مسجد رفتیم شام واسه خودمون درست کردم و برای محمد هم گذاشتم خواهرمو گذاشتم مسجد و خودم رفتم خونه... وقتی منو دید رنگش زرد شد اما خوشحالم شد سریع فهمیدم یه کاسه زیر نیم کاسه ست(همیشه وقتی تنها میرفتم نمیرفتم داخل ولی اون روز رفتم داخل)حدسم در درست بود چشام دیگه دنیا رو ندید فقط اینو دیدم رو میز غذا خوری مشروب گذاشته شده...بدون هیچ حرفی هیچ کاری همشون رو پرت کردم کف زمین انداختم شکوندم سرش داد زدم بهش حرف بد زدم... اونم چیزی گفت خیلی ناراحتم کرد دوباره همون کلمه که همیشه منو خیلی از اعماق وجودم اذیت میکرد (اسلام اینو بهت یاد داده) این زود قضاوت کردن رو؟ دهنم قفل شد اون ادامه داد که روژین خودت میدونی من اون موقع هم که توم #مسلمان نبودی مخالف مشروب بودم همیشه از ادمای مشروبی متنفر بودم اینا مال من نیستن دیونه وقتی اومدم روی میز بود...گفت اسلام اینا رو بهت یاد داده؟ منم این بار دق میکردم جوابشو نمیدادم گفتم نه این اشتباهه من بود نه #اسلام دیگه هیچی نگفتم... اما برام بیشتر ثابت شد واقعا پسر عاقلی است غذا رو براش گرم کردم #قرآن گوشیم رو روشن کردم تا زمین رو تمییز کردم قرآن رو گرفتم محمدم هیچی نگفت که چرا قرآن گرفتی... وقت رفتنم به محمد گفتم میدونی #اسلام بهم چی یاد داده اینکه وقتی اشتباهی کردی بجاش جبران کنی. ادامه دارد...

