تهران - علی دهباشی همزادهمزادِ دل است دردِ دیرینهی مناندوهِ جهان است در آیینهی منای کوهِ کهن، صدا…
انتشار: 2026/08/21 07:14 UTCدریافت: 2026/08/22 01:40 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/22 01:40 UTC
تهران - علی دهباشی همزادهمزادِ دل است دردِ دیرینهی مناندوهِ جهان است در آیینهی منای کوهِ کهن، صدای نالیدنِ توستاین ناله که برمیشود از سینهی من.تهران، دی ۱۳۶۲@YaldaEbtehaj
پستهای تلگرام — Yalda Ebtehaj
قزوین: محنا رضاییلب خاموشامشب به قصۀ دلِ من گوش میکنیفردا مرا چو قصه فراموش میکنیاین دُر همیشه در صدفِ روزگار نیستمیگویمت ولی تو کجا گوش میکنیدستم نمیرسد که در آغوش گیرمتای ماه با که دست در آغوش میکنیدر ساغرِ تو چیست که با جرعۀ نخستهشیار و مست را همه مدهوش میکنیمی جوش میزند به دلِ خُم بیا ببینیادی اگر ز خونِ سیاووش میکنیگر گوش میکنی سخنی خوش بگویمتبهتر ز گوهری که تو در گوش میکنیجامِ جهان ز خونِ دلِ عاشقان پُر استحرمت نگاهدار اگرش نوش میکنیسایه چو شمع شعله در افکندهای به جمعزین داستان که با لبِ خاموش میکنیتهران، خرداد ۱۳۳۸@YaldaEbtehaj
سنندج - هێمودوزخ روحمن چه گویم که کسی را به سخن حاجت نیستخفتگان را به سحرخوانیِ من حاجت نیستاین شبآویختگان را چه ثمر مژدهٔ صبح؟مرده را عربدهٔ خوابشکن حاجت نیستای صبا، مگذر از اینجا که در این دوزخِ روحخاکِ ما را به گل و سرو و سمن حاجت نیستدر بهاری که بر او چشمِ خزان میگریدبه غزلخوانیِ مرغانِ چمن حاجت نیستلاله را بس بود این پیرهنِ غرقه به خونکه شهیدانِ بلا را به کفن حاجت نیستقصه پیداست ز خاکسترِ خاموشیِ ماخرمنِ سوختگان را به سخن حاجت نیستسایه جان! مهرِ وطن کارِ وفاداران استبادسارانِ هوا را به وطن حاجت نیستتهران، اردیبهشتِ ۱۳۵۵@YaldaEbtehaj
اصفهان - فرزاد پروازانتظاربازآی دلبرا که دلم بیقرارِ توستوین جانِ بر لبآمده در انتظارِ توستدر دستِ این خمارِ غمم هیچ چاره نیستجز بادهای که در قدحِ غمگسارِ توستساقی به دست باش که این مستِ میپرستچون خُم ز پا نشست و هنوزش خمارِ توستهر سوی، موجِ فتنه گرفتهست و زین میانآسایشی که هست، مرا در کنارِ توستسیری مباد سوختهی تشنهکام راتا جرعهنوشِ چشمهی شیرینگوارِ توستبیچاره دل که غارتِ عشقش به باد دادای دیده، خون ببار که این فتنهکارِ توستهرگز ز دل امیدِ گل آوردنم نرفتاین شاخِ خشک زنده به بویِ بهارِ توستای سایه صبر کن که برآید به کامِ دلآن آرزو که در دلِ امیدوارِ توست.تهران، دیِ ۱۳۶۲ / ۱۳۵۰@YaldaEbtehaj
اهواز - حبیب باوی ساجدچشمی کنار پنجرهٔ انتظار ای دل، به کوی او ز که پرسم که یار کودر باغ ِ پُر شکوفه، که پرسد بهار کو؟نقش و نگار ِ کعبه نه مقصودِ شوقِ ماستنقشی بلند تر زدهایم، آن نگار کو؟جانا، نوای عشق خموشانه خوشتر استآن آشنای ره که بُوَد پردهدار کو؟ماندم درین نشیب و شب آمد، خدای راآن راهبر کجا شد و آن راهوار کو؟ای بس ستم که بر سر ِ ما رفت و کس نگفت آن پیک ِ رهشناس ِحکایت گزار کو؟چنگی به دل نمیزند امشب سرود ِماآن خوش ترانه چنگیِ شب زندهدار کو ؟ذوق ِ نشاط را می و ساقی بهانه بودافسوس، آن جوانی ِ شادیگسار کو؟یک شب چراغ ِ روی تو روشن شود، ولیچشمی کنار ِ پنجرهٔ انتظار کو؟خون ِ هزار سرو ِ دلاور به خاک ریخت ای سایه! هایهای لب ِ جویبار کو؟تهران، اردیبهشت ۱۳۴۰@YaldaEbtehaj
سمیرم - علیرضا آصفییگانههمان یگانهی حسنی، اگرچه پنهانیو گر دوباره برآیی، هزارچندانیچه مایه جان و جوانی که رفت در طلبتبیا که هر چه بخواهی، هنوز ارزانیز دل نمیروی، ای آرزوی روزِ بهیکه چون ودیعهی غم در نهاد انسانیخرابِ خفّتِ تلبیسِ دیو نتوان بودبیا، بیا که همان خاتمِ سلیمانیروندگانِ طریقِ تو راه گم نکنندکه نورِ چشمِ امید و چراغِ ایمانیهزار فکرِ حکیمانه چاره جست و نشدتویی که دردِ جهان را یگانه درمانیچه پردهها که گشودیم و آنچنان که توییهنوز در پسِ پندار، سایه پنهانی.@YaldaEbtehaj
اصفهان - هانی مولوی کاروان @YaldaEbtehajکارواندیر است گالیا! در گوشِ من فسانهٔ دلدادگی مخوان دیگر ز من ترانهٔ شوریدگی مخواه دیر است، گالیا! به ره افتاد کاروان.عشقِ من و تو؟ آه… این هم حکایتیست اما درین زمانه که درمانده هر کسی از بهرِ نانِ شب دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست.شاد و شکفته در شبِ جشنِ تولدت تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک امشب هزار دخترِ همسالِ تو، ولی خوابیدهاند گرسْنه و لخت روی خاک.زیباست رقص و نازِ سرانگشتهای تو بر پردههای ساز اما هزار دخترِ بافنده این زمان با چرک و خونِ زخمِ سرانگشتهایشان جان میکَنند در قفسِ تنگِ کارگاه از بهرِ دستمزدِ حقیری که بیش از آن پرتاب میکنی تو به دامانِ یک گدا.وین فرشِ هفترنگ که پامالِ رقص توست از خون و زندگانیِ انسان گرفته رنگ در تار و پود هر خط و خالش هزار رنج در آب و رنگِ هر گل و برگش هزار ننگ.اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک اینجا به باد رفته هزار آتشِ جوان دستِ هزار کودکِ شیرینِ بیگناه چشمِ هزار دخترِ بیمارِ ناتوان…دیر است، گالیا! هنگامِ بوسه و غزلِ عاشقانه نیست هرچیز رنگِ آتش و خون دارد این زمان هنگامهٔ رهاییِ لبها و دستهاست عصیانِ زندگیست.در روی من مخند! شیرینیِ نگاهِ تو بر من حرام باد! بر من حرام باد ازین پس شراب و عشق! بر من حرام باد تپشهای قلبِ شاد!یارانِ من به بند در دخمههای تیره و نمناکِ باغِ شاه در عزلتِ تبآورِ تبعیدگاهِ خارک در هر کنار و گوشهٔ این دوزخِ سیاه.زود است، گالیا! در گوشِ من فسانهٔ دلدادگی مخوان! اکنون ز من ترانهٔ شوریدگی مخواه! زود است، گالیا! نرسیدهست کاروان…روزی که بازوانِ بلورینِ صبحدم برداشت تیغ و پردهٔ تاریکِ شب شکافت روزی که آفتاب از هر دریچه تافت روزی که گونه و لبِ یارانِ همنبرد رنگِ نشاط و خندهٔ گمگشته بازیافت من نیز باز خواهم گردید آن زمان سوی ترانهها و غزلها و بوسهها سوی بهارهای دلانگیزِ گلفشان سوی تو عشقِ من!تهران، اسفند ۱۳۳۱@YaldaEbtehaj