🥀 🥀 🥀 🥀 🍃در چنین روزی گیلان لرزید!!!هنوز بعد از این همه سال وقتی به یادش می افتد، تب سراسرِ وجودش ر…
انتشار: 2026/06/21 07:25 UTCدریافت: 2026/08/15 01:25 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 01:25 UTC
🥀 🥀 🥀 🥀 🍃در چنین روزی گیلان لرزید!!!هنوز بعد از این همه سال وقتی به یادش می افتد، تب سراسرِ وجودش را فرا می گیرد و زبانش از گفتن باز می ماند.پای قصه اش که بنشینی ، اشک امانت نمی دهد.مادرم از آن روزهای سخت می گوید؛" سرحالتر از هر روز و با امید، برای یک روز پرکار بیدار شدم. بعداز صحبت با خدا به کارهای روزانه مشغول شدم.دوشیدن گاو ،جابجا کردن گاوها ،سرزدن به باغ سبزی ، آبیاری ، چیدن گل گاوزبان، بریدن علف و.....اما انگار آن روز خورشید طور دیگری طلوع کرده بود.منتظر خبری بودم و پریشان ...چند وقتی می شد که خواهرم ، زن مهمان نواز روستا به علت بیماری سختی در یکی از بیمارستاهای تهران بستری بود.با وجود کار فراوان ، فکر خواهرم تنها چیزی بودکه ذهنم را درگیر می کرد.کار ادامه داشت .درست کردن نهار و عصر هم کار کشاورزی و آوردن علف تازه برای گاو شیری...تشتی پر از خمیر آماده کردم.به خانه ی خواهرم رفتم که یکی از فرزندانش از تهران آمده بود.خواهر زاده هایم را دلداری دادم.هنوز شیر زن روستا بستری بود اما صدای ناله ی فرزندانش شنیده می شد.بیماری لاعلاج برای مردم آن زمان تازگی داشت.شیرزنی که در مقابل سختیها چون کوه ایستاد و خم به ابرو نیاورد اما سرنوشت طوری رقم خورد که او روزهای سخت فرزندان و بستگانش را نبیند .به خانه برگشتم .پس از دوشیدن گاو و کارهای دیگر دوباره به خانه ی خواهرم رفتم و بچه ها را ساکت کردم.عروسم ( همسر پسرم ،کوچکترین فرزند گلزار) را به خانه آوردم.آخرهای شب بود و موقع خواب...نمی دانم چه شد که به بچه ها گفتیم امشب همه در یک اتاق بخوابیم.شبهای قبل سه کودک و عروسم در اتاق مهمان می خوابیدند.پسرم برای تحصیل ، ساکن رودسر بود و همسرش با ما زندگی می کرد.انگار به دلم برات شده بود که آن شب همه در یک اتاق بخوابیم.بچه ها که خوابیدند ، تنور را برای پخت نان آماده کردم.پختن نان هم تمام شد و به خانه برگشتم.طاقت نیاوردم ، دوباره به خانه ی خواهرم رفتم تا از پسرش جویای حال خواهرم شوم.فکر می کردم شاید خواهرم از دنیا رفته و پسرش از ترس بچه ها پنهان می کند.اما فهمیدم که حالش تعریف ندارد و خواهرم دیگر به روستا برنمی گردد.شب از نیمه گذشته بود و هنوز نخوابیده بودم که در ورودی خانه ی ما باز شد و درخت گردوی همسایه ی ما (که شاید دویست متری با خانه ی ما فاصله دارد .) شعله می کشد و به سمت خانه ی ما می آید.همین قدر یادم هست که همه جا قرمز بود و درختان شعله می کشیدند.فکر می کردم آتش سوزی شده است.شبیه زلزله نبود.کم کم فهمیدم زلزله است .فریاد زدم و سراسیمه به سمت بیرون رفتیم.اما با رسیدن ما پله از خانه جدا شد.به سختی بچه ها را به کوچه رساندیم.از هر طرف صدای شیون و زاری می آمد.در آن تاریکی نمی توانستیم ببینیم چه خبر شده است.کسانی که خانه هایشان خراب شده بود ، فریاد می کشیدند و خود را به وسط محل می رساندند.ماندن در کوچه های تنگ هم خطرناک بود.سنگ و چوب پشت سرهم می ریخت.با دیدن همسایه ها و بستگان فهمیدیم ، کسان زیادی آسیب دیده اند.لرزیدن تمام نمی شد.زنها و کودکان شیون می کردند.در این میان هم کسانی زنان را ساکت می کردند چون شیونشان باعث رعب و وحشت عجیبی در کودکان می شد.ماندن در محل فایده ای نداشت.اهالی مجبور شدند به باغهای فندق در اطراف روستا پناه برده و با روشن کردن آتش ، سکونت موقت پیدا کردند.با روشن شدن هوا کم کم متوجه شدیم تعدادی از مردم ، خانه هایشان دیگر قابلِ سکونت نیست.وقتی نزدیک خانه آمدم ، یک سمت خانه با تمام رختخوابها پیدا نبود و اتاق مهمان هم داخل طویله فرو ریخته بود.کم کم مردم محل جویای حال هم شدند و با دیدن خرابی خانه هایشان شیون می کردند.اما در این میان سخت تر از همه بی خبری از فرزندانمان بود که ساکن شهر بودند.هر کس فرزندش را صدا می زد و ناله می کرد.شدت پس لرزه ها به حدی زیاد بود که مردم جرات نمی کردند برای برداشتن آذوقه به خانه هایشان برگردند.پس از چند روز مسولین متوجه خرابی روستاهای دور افتاده می شوند.راه مالروی شوییل به گرمابدشت ( تاش سر ) به علت ریزش کوه بسته شد.بعد از چند روز با بالگرد مقداری چادر و آذوقه رسید که آن هم کافی نبود.با آمدن گروه کمک فهمیدیم که مرکز زلزله رودبار گیلانبوده و بسیاری از مردم رودبار و منجیل جان سپرده اند.با سختی فراوان از سلامتی فرزندانمان هم با خبر شدیم.با تابستانی پرباران و نبود امکانات بهداشتی ، زنان زیادی دچار بیماری شدند."من هم با تمام شدن امتحانات دانشگاه ، به روستا برگشتم اما بیشتر از خرابی خانه ها ، نبود شیرزن روستا ( گلزار ) آزارم می داد.😔😔روح جان باختگان این زلزله ی مهیب وشیرزن زن مهربانِ ریسن در آرامش ابدی🌷📝 زهرا فتح الهی پرشه ۳۱ خرداد ۱۳۹۶_ قزوین 🥀 🥀 🥀 🥀@yalemangg

