یک حبه من!یکی از سوالات جامعه امروز ایران این است که؛ چرا همکاری برای ما اینقدر دشوار شده؟ چرا حزب…
انتشار: 2026/07/07 02:23 UTC
یک حبه من!یکی از سوالات جامعه امروز ایران این است که؛ چرا همکاری برای ما اینقدر دشوار شده؟ چرا حزبها بهسختی دوام میآورند؟ چرا بسیاری از گروههای رسانهای از هم میپاشند؟ چرا در سینما، موسیقی، سیاست، دانشگاه، فعالیت اجتماعی و حتی کارهای خیر، گاهی مسئله اصلی دیگر خودِ «کار» نیست، بلکه این است که چه کسی بیشتر دیده شود، نام چه کسی پررنگتر باشد؟و در نهایت اینکه چرا «من» اینقدر بر «ما» غلبه کرده است؟واقعیت تلخ اینکه امروز ارزش آدمها در جامعه ما، نه در نسبتی که با دیگران میسازند، بلکه در میزان دیده شدنشان تعریف میشود. و اینچنین موفقیت، دیگر ساختن یک اثر مشترک نیست بلکه صرفا برجستهتر شدنِ یک نفر است!اما جالب است که یکی از اصیلترین هنرهای ایرانی، دقیقاً بر خلاف این منطق شکل گرفته...فرش ایرانی، هنرِ نداشتن یک مرکزِ مطلق است!در نگاه اول شاید این جمله عجیب باشد. مگر بیشتر فرشهای ایرانی ترنج ندارند؟ مگر چشم، ابتدا به مرکز فرش نمیرود؟ چرا. اما ترنج، سلطان فرش نیست. زیبایی فرش از آن نیست که یک نقش از همه بزرگتر یا مهمتر باشد بلکه از آن است که همه نقشها در نسبتی دقیق با یکدیگر قرار گرفته و مکمل هم هستند. گلها، اسلیمیها، حاشیهها، پیچکها و هزاران گره کوچک، هیچکدام قرار نیست دیگری را محو کنند و خودشان فوکوس بکشند! و حتی حاشیه، فقط حاشیه نیست بلکه اگر نباشد، متن هم دیگر معنا نخواهد داشت!در فرش ایرانی، ارزش هر نقش، نه به بزرگی آن، بلکه به جای درستش در کنار نقشهای دیگر است.شاید به همین دلیل است که گفته میشود رضا میرکریمی، ساختار فیلم «یه حبه قند» را با الهام از فرش ایرانی طراحی کرده...در این فیلم، قهرمانی وجود ندارد که همه روایت بر مدار او بچرخد. دوربین مدام میان آدمها حرکت میکند. از مادربزرگ به نوه، از کودکی که در حیاط بازی میکند به زنی که در آشپزخانه غذا میپزد، از شوخیهای ساده به دلخوریهای قدیمی. هیچکس سلبریتی و مرکز مطلق روایت نیست و در عین حال، حذف هیچکس هم بیاهمیت نیست!شخصیت اصلی فیلم، یک انسان نیست بلکه رابطه است. و فیلم درباره آدمها نیست، درباره نسبت میان آدمهاست!حتی عمیقترین لایه فیلم نیز از همین منطق پیروی میکند. داستان با تدارک یک عروسی آغاز میشود، اما در دل همان جشن، مرگ از راه میرسد. عروسی و عزا، به جای آنکه یکدیگر را حذف کنند، در کنار هم قرار میگیرند. همانگونه که در یک قالی ایرانی، روشنترین گلها بر بستری از لاجورد، سرمهای و زرشکی میشکفند.تیرگی، دشمن روشنایی نیست. شرط دیده شدن آن است. شاید این فقط ویژگی یک فرش یا یک فیلم نباشد، بلکه یکی از عمیقترین ویژگیهای فرهنگ ایرانی باشد.در نگارگری ایرانی، هیچ روایت واحدی همه تصویر را تصاحب نمیکند. در معماری خانههای سنتی، هیچ اتاقی بدون نسبتش با حیاط معنا ندارد. در موسیقی ایرانی، هیچ سازی به تنهایی قطعه را کامل نمیکند. در همه این هنرها، آنچه اصالت دارد، رابطه است، نه برتری!و شاید درست همینجا، فاصله ما با میراث فرهنگیمان آغاز میشود. ما وارث هنری هستیم که شاهکارهایش از هماهنگی و همنشینی ساخته شدهاند. اما زندگی امروزمان را گاهی چنان پیش میبریم که انگار هر گل باید از گلهای دیگر بزرگتر باشد، هر صدا بلندتر از صدای دیگر شنیده شود و هر «من» جای «ما» را بگیرد!اما هنر و فرش ایرانی، قرنهاست آرام و بیادعا، چیز دیگری را به ما یادآوری میکند. میگوید هیچ گلی قرار نیست از گلهای دیگر مهمتر باشد. میگوید هیچ گرهای، بهتنهایی، فرش نیست. میگوید زیبایی، از پیروزی یک نقش نیست، بلکه از هارمونی همه نقشها زاده میشود.شاید ما جو گرفتگان این اگوییسم جمعی و زیست جهان "من را ببینید!" بیش از هر زمان دیگری، امروز به یادآوری همین میراث نیاز داشته باشیم. این مستوری و این لطافت و این معنی سازی را به چه قیمت و بر سر چه بازاری و با چه ثمن بخسی معامله میکنیم؟باری... فرشی که میخریم، میبینیم، لمس میکنیم، لذت میبریم، حکمت و آرامش از آن میگیریم و دست آخر حتی نمیدانیم بافنده آن کیست؟@yaser_arab57 پ.ن: ممنون از آقای ألاحمد که اجازه داد از فرشهای دست باف عکس بگیرم.
