🔹بینالود رازآلود، داستان آخرین صعودم به بینالود (قسمت دوم)(قسمت اول)بینالود رازآمیزتر از شیرباد اس…
انتشار: 2026/07/01 13:35 UTCدریافت: 2026/08/01 00:07 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/01 00:07 UTC
🔹بینالود رازآلود، داستان آخرین صعودم به بینالود (قسمت دوم)(قسمت اول)بینالود رازآمیزتر از شیرباد است. هم مسیرهای صعودش پیچیدهترند، هم دامنههایش آکنده از گوناگونیهای بسیار، هم صخرههای متنوعتری پیرامونش را فرا گرفتهاند و هم نخستین شعاع زرین آفتاب، بر دشت نیشابور، بر ستیغ بلند آن تلألؤ مییابد. افزون بر این، هر چهار سوی آن را مراتعی سرسبز پوشانده است؛ میزبان عشایری که همراه با گلههایشان بخشی از سال را در آنجا میگذرانند. محل استقرار هر یک از این عشایر در کنار چشمهای زلال و گواراست که به آن «محله» میگویند.در چنین محیط دلانگیزی، پس از استراحتی کوتاه در کنار چشمهای نزدیک جانپناه «جواد مدرس»، با گامهایی کوتاه و آهسته از شیبی تند بالا رفتیم. از میانهٔ درهای تنگ میگذشتیم که چند میشبره، شبیه آهو، را دیدیم که بر دیوارهٔ دره میخرامیدند. تا دوربینم را آماده کردم، با چابکی خود را به خطالرأس رساندند و از دید پنهان شدند. ما کوهنوردان دلمان خوش است که اگر آهویی، قوچی یا گرازی ببینیم، تنها از آن عکسی بگیریم و در صفا و زیبایی طبیعت وحشی و کمیاب کوهستان غرق شویم. اندیشهٔ شکار، هرگز به ذهنمان راه نمییابد.آرامآرام پا بر سنگهای آهکی مینهادیم و اوج میگرفتیم. پایینتر، در چشماندازمان، گروهی از عشایر در محلهٔ شمالی قله چادر زده بودند. اندکاندک، در یک سو دشت پهناور مشهد در افق نگاهمان مینشست و در سوی دیگر دشت باشکوه نیشابور.اکنون بر ستیغ بینالود ایستاده بودیم؛ بر نامدارترین قلهٔ شمالشرق ایران؛ چه آشنا، چه زیبا و چه خاطرهانگیز از صعودهای بسیار، در کنار همنوردانی نیکمرد و مهربان. لحظاتی بعد چنان بر سنگهای ناهموار و زمخت قله آرمیده بودم که گویی بر بستری نرم و آسوده در خانهٔ پدری. آفتاب تموز میتابید و نسیمی خنک، گرمایش را دلپذیر و خواستنی میکرد. هر سوی آن کوهستان که چشم میگرداندم، ردپای خاطرهای جان میگرفت؛ یاد صعود سخت و طولانی با آقای امانی که از قلهٔ کلاغان آغاز کردیم، از درختجوز گذشتیم و سرانجام از مسیر قلهٔ زرگران بازگشتیم؛ و نیز یاد صعودهای دیگری که هر یک، گوشهای از زندگیام را در دل این کوهستان رقم زده بودند.همزمان با ما، گروهی دیگر از کوهنوردان نیز از جبههٔ غربی به قله رسیدند. دکتر دانشیار، همنورد چابک ما، بوتههای خشکیدهای را زیر دو ظرف فلزی آتش زد و همانجا بساط چای را برپا کرد. او با فلاسک میانهای ندارد و معتقد است چای طبیعت، آداب خودش را دارد. یک بار هم دو ساعت ما را بر فراز قلهٔ شیرباد نگه داشت تا در هوایی سرد، با بوتههای خشکی که از باران شب پیش نمدار شده بودند، چای دم کند.تا چای آماده شود، با همشهریان کوهنوردم که همزمان با ما به قله رسیده بودند، گپوگفتی داشتم. یکی از آنان اصرار عجیبی داشت کنار تابلوی قله با پرچم جمهوری اسلامی عکس بگیرد و پیوسته به عکاس تأکید میکرد تصویر را چنان ثبت کند که نشانِ میانی پرچم کاملاً آشکار باشد. چنین مینمود که آن عکس را برای منظوری خاص میخواهد. با خود گفتم قله برای هر کس معنایی دارد؛ برای یکی مقصدی طبیعی، برای دیگری فرصتی برای نمایش باوری که به آن دلبسته و یا برای بهرهبرداری.چای آماده شد. در کنار همنوردان، جرعهجرعه نوشیدیم و سپس راه بازگشت را در پیش گرفتیم تا ناهار را کنار همان چشمهٔ زلال، نزدیک جانپناه مدرس، صرف کنیم.(ادمه دارد)#ثنایی_نژاد🆔 @Yek_Harf_Az_Hezaran
