(علاج واقعه قبل از وقوع بايد كرد ) :در زمانهای دور، كشتی بزرگی دچار توفان شد و باعث شد كه كشت…
انتشار: 2026/07/18 01:23 UTC
(علاج واقعه قبل از وقوع بايد كرد ) :در زمانهای دور، كشتی بزرگی دچار توفان شد و باعث شد كه كشتی غرق شود. مسافران كشتی توی آب افتادند. در ميان مسافران، مردی توانست خودش را به تختهپارهای برساند و به آن بچسبد موجها تختهپاره و مسافرش را با خود به ساحل بردند. وقتی مرد چشمش را باز كرد، خود را در ساحلی ناشناخته ديد بدون هدف راه افتاد تا به روستا يا شهری برسد. راه زيادی نرفته بود كه از دور خانههايی را ديد. قدمهايش را تندتر كرد و به دروازه شهر رسيد. در دروازه ی شهر گروه زيادی از مردم ايستاده بودند. همه به سوی او رفتند. لباسی گرانقيمت به تنش پوشاندند. او را بر اسبی سوار كردند و با احترام به شهر بردندمسافر از اينكه نجات پيدا كرده خوشحال بود اما خيلي دلش میخواست بفهمد كه اهالی شهر چرا آنقدر به او احترام میگذارند. با خودش گفت: .نكند مرا با كس ديگری عوضی گرفتهاند..مردم شهر او را يكراست به قصر باشكوهی بردند و بهعنوان شاه بر تخت نشاندند .مرد مسافر كه عاقل بود، سعی كرد به اين راز پی ببرد . عاقبت به پيرمردی برخورد كه آدم خوبی به نظر میرسيد. محبت زيادی كرد تا اعتماد پيرمرد را به خود جلب كرد. در ضمن گفتگوها فهميد كه مردم آن شهر رسم عجيبی دارند.پيرمرد ، به او گفت: . معمولاً شاهان وقتی چندسال بر سر قدرت میمانند، ظالم میشوند. ما به همين دليل هر سال يک شاه برای خودمان انتخاب میكنيم. هر سال شاه سال پيش خودمان را به دريا میاندازيم و كنار دروازهی شهر منتظر میمانيم تا كسی از راه برسد. اولين كسی كه وارد شهر بشود، او را بر تخت شاهی مینشانيم. تختی كه يكسال بيشتر عمر نخواهد داشت مسافر فهميد كه چه سرنوشتی در پيش روی اوست . دو ماه بود كه به تخت پادشاهی رسيده بود. حساب كرد و ديد ده ماه بعد او را به دريا میاندازند. او برای نجات خود فكری كرد:از فردا بدون اينكه اطرافيان بفهمند توی جزيرهای كه در همان نزديكیها بود كارهای ساختمانی يک قصر آغاز شد .در مدت باقیمانده، شاه يكساله هم قصرش را در جزيره ساخت و هم مواد غذايی و وسايل مورد نياز زندگیاش را به جزيره انتقال دادده ماه بعد ، وقتی شاه خوابيده بود ، مردم ريختند و بدون حرف و گفتگو شاهی را كه يكسال پادشاهیاش به سر آمده بود از قصر بردند و به دريا انداختند.او در تاريكی شب شنا كرد تا به يكی از قايقهايی كه دستور داده بود آن دور و برها منتظرش باشند رسيد. سوار قايق شد و بهطرف جزيره راه افتاد. به جزيره كه رسيد، صبح شده بود. خدا را شكر كرد به طرف قصری كه ساخته بود رفت اما ناگهان با همان پيرمردی كه دوستش شده بود روبهرو شد. به پيرمرد سلام كرد و پرسيد: .تو اينجا چه میكنی؟.پيرمرد جواب داد: .من تمام كارهای تو را زيرنظر داشتم. بگو ببينم تو چه شد كه به فكر ساختن اين قصر در اين جزيره افتادی؟.مسافر گفت: .من مطمئن بودم كه واقعهی به دريا افتادن من اتفاق خواهد افتاد، به همين دليل گفتم كه پيش از وقوع و بهوجود آمدن اين واقعه بايد فكری به حال خودم بكنم..پيرمرد گفت: .تو مرد باهوشی هستی. اگر اجازه بدهی من هم در كنار تو همينجا بمانماز آن پس، وقتی كسی دچار مشكلی میشود كه پيش از آن هم میتوانسته جلو مشكلش را بگيرد و يا هنگامیكه كسی برای آينده برنامهريزی میكند، گفته میشود كه علاج واقعه قبل از وقوع بايد كرد.#با_ما_همراه_شوید 👇👇👇👇 @yusefe_zahra313

