🔺چند دقیقه مطالعه مفید🔺 *خدای مملی و زری رقاص*👈"مهاجرانی" وزیر فرهنگ و ارشاد دولت خاتمی (دولت اصلاح…
انتشار: 2026/08/18 10:21 UTCدریافت: 2026/08/22 02:35 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/22 02:35 UTC
🔺چند دقیقه مطالعه مفید🔺 *خدای مملی و زری رقاص*👈"مهاجرانی" وزیر فرهنگ و ارشاد دولت خاتمی (دولت اصلاحات)، زادهٔ روستای "مهاجران" از توابع اراڪ است و ڪتابی دارد به نام "زری رقاص"ڪه گوشه ای از خاطرات دوران ڪودڪی و نوجوانی زری رقاص قبل انقلاب هست و اینڪ خاطره ای از ڪتاب "زری رقاص " با عنوان"خدایِ مملی":"زری رقاص" از لحاظ سواد وفهم چیز دیگری بود!خوش سخن و با سواد،ادیب و نڪته دانبانویی شاد ڪهخانقاهی نداشت. دست هایش بسیار نیرومند بود وزندگی اش از دسترنج خود و باغِانگورش میگذشت.آقای "اخوان"، هم مدیر مدرسهٔما بود و هم معلم ؛ خوب درس میداد.تا اینڪه "یَرَقان" گرفتو در خانه ما بستری شدو از "زری رقاص " خواهش ڪرد طبق شرایط و ضوابط بجایش درس بدهد."زری رقاص" روز اول حضوردر ڪلاس گفت:بچه ها! امروز ما میخواهیم درباره "خدا" صحبت ڪنیم.فرقی ندارد "ارمنی" باشید و یا "مسلمان".همه ما از هر دین و مسلڪی با "خدا" حرف میزنیم.حالا خیال ڪنید خودتان تنها نشستهاید و میخواهید با "خدا" حرف بزنید.حالا از هر ڪلاسی از اول تا ششم، یڪ نفر بیاید برای ما تعریف ڪند چطوری با خدا حرف میزند؟ و از خدا چه میخواهد؟در همین حال "مَملی" دستش را بالا گرفت و گفت: اجازه من بگم؟*گفت: بگو پسرم!"مملی" گالشهای پدرش راپوشیده بود.هوا ڪه خوب بود پابرهنه به مدرسه میآمد."مملی" چشمانش را بست و گفت:خدا جان!همه زمینهای دنیا مال خودته؛ پس چرا به پدر من ندادی؟این همه خانه توی شهر و دِه هست؛ چرا ما خانه نداریم؟خدا جان!تو خودت میدانی ما در خانهمان بعضی شبها "نانِ خالی" میخوریم.شیر مادرم خشڪ شده، حالا برای خواهر ڪوچڪم "افسانه"، دیگر شیر ندارد.خداجان!گاو و گوسفندم نداریم. اگر "جهان خانم" به ما شیر نمیداد، خواهرم گرسنه میماند و میمرد!خدا جان! ما هیچ وقت عید نداریم. تا حالا هیچ ڪدام از ما لباسِ نو نپوشیدهایمو اگر موقع عید "مادرِ هاسمیڪ"، به مادرم تخم مرغ رنگی نمیداد، توی خانه ما عید نمیشد!ڪلاس ساڪتِ ساڪت بود. "مَملی" انگار یادش رفته بود توی ڪلاس است."زری رقاص" روبروی پنجره ایستاده بود. داشت از آنجا به افق نگاه میڪرد. بعضی بچهها گریه میڪردند." زری رقاص" آهسته گفت:حرف بزن پسرم! با خدا حرف بزن، بیشتر حرف بزن!"مملی" گفت:اجازه بانو! حرفم تمام شد."زری رقاص" برگشت و "مملی"را بغل ڪرد و گفت:بارڪ الله پسرم!با "خدا" باید همین جور حرف زد.ڪلاس تمام شدو "زری رقاص" به خانه خود رفت و همان شب با خط خودش نامه ای نوشت ڪه "باغ پدریاش" را ڪه بهترین باغ انگور در "روستای مارون" بود را به خانوادهٔ "مملی" بخشید!t.me/Zakereen97
